X
تبلیغات
رایتل
عروس کوچولو
داستان زندگی یه عروس کوچولو 
قالب وبلاگ

سلام دوست جونی ها

بالاخره وقت شد که دوباره بتونم بشینم پشت کامپیوتر امشب همسری خونه نمیاد واسه کار عروسکاش و من تنهای تنها هستم دلم خیلی براش تنگ شده انگار رفته مسافرت

خوب این هفته پرکار ولی در عین حال خوبی بود

از اول تعریف می کنم


شنبه: همسری زنگ زد

بعد از سلام و احوال پرسی و قربونت برم و اینا

همسری: امروز عصر چه کاره ای

من: طبق معمول باید راستین نگه دارم

همسری: می تونی بسپریش به مامان باید عصر جایی بریم

من:کجا

همسری: یه سورپرایز برات دارم.البته بگما کادو عیدتو که قبلا گرفتم( چند وقت پیش رفتیم برام یه زنجیر طلا گرفت) می خوام بریم کادو تولدتو بگیریم

من: حالا تا 4 ماه دیگه،حالا نمیشه اینم سر کادو عید بدی

همسری: نه دیگه زیادیت میشه

من: باشه می زنگم به مامان(منظور مامان همسری) میگم بیا نگهش داره


بعدش من در آتش کنجکاوی جزغاله شدم که همسری چی می خواد برام بگیره

دیگه کلی نشستیم با خالم حدس های مختلف زدیم و بنده خوش خیال حتی فکر کردم می خواد برام ماشین بگیره دیگه انواع و اقسام حدس ها رو زدیم و خالم گفت: هر چی خرید برات سریع بهم اس ام اس بده من طاقت ندارم تا شب


دیگه همسری اومد کلی براش لوندی کردم تا بلکه از زیر زبونش بکشم که چی می خواد بگیره برام اثر نداشت 

تو مسیر که داشتیم می رفتیم هی نگاه می کردم ببینم از کجا ها داره میره تا ببینم به کدوم حدسمون می خوره هیچی نفهمیدم 


دیگه دیدم داره میره سمتی که قبلا برای جهیزیم اومدیم یخچال و گاز خریدیم

پرسیدم اینا چکار داری

همسری: هیچی یه تعمیر کار اینجا سراغ دادن می خوام ببینم می تونه این gps درست کنه

منم دیگه هیچی نگفتم(یعنی قشنگ روی شنگول و منگول سفید کرد با این سادگیم)


 حالا بماند که من تو افکار خودم غوطه ور بودم که چی می خواد بگیره برام و بعد از اینجا کجا میریم و واقعا می تونم بگم اصلا حالیم نبود کجا دارم میرم فقط همسری دستمو گرفته بود و هر جا می رفت منم دنبالش می رفتم تا رفت تو مغازه و گفت : سلام آقا سفارش ما آمادست


آقاهه: بله دم دره

همسری رو به من: بیا ببین می پسندیش


واییییییی خدااااااا همسری برام ماشین ظرفشویی گرفته بودتنها چیزی که اصلا فکرشو نمی کردم باور کنید خیلی خودمو کنترل کردم که جیغ نکشم و نپرم بغلش همسری هم داشت با یه لبخند بهم نگاه می کرد


یکشنبه

با یه خانمی که مامان همسری معرفی کرد کل خونه تکوندیم نمی دونم با این که بیشتر کارها رو خانومه کرد و من فقط وسایل سر جاشون می ذاشتم شب مثل جنازه بودم و زودی خوابیدم


دو شنبه

 هفته قبل از طرف آتلیه که واسه عروسیمون رفته بودیم زنگ زدند و گفتند که یاین کنار سفره هفت سین یه عکس هدیه بگیرید واسه همین ما این روز انتخاب کردیم و بعد از ظهر اول دوش گرفتم و  کلی خوشملانسی کردم و موهام هم همونطور که همسری دوست داره باز درست کردم و رفتیم عکس گرفتیم

از سفره هفت سینشون خوشم اومد یه سفره سنتی و خیلی خوشگل البته اینم بگما لباس من و همسری اصلا بهم نمی خورد من لباس حنابندونم پوشیده بودم و همسری لباس اسپرت 

می گفت دوست ندارم  رسمی باشم

حالا خدا کنه عکسمون قشنگ بشه


سه شنبه


شبش رفتیم باغی که پارسال رفته بودیم برای چهارشنبه سوری پارسال خیلی خوش گذشت ولی امسال همه اون اکیپی که پارسال بودند رفته بودند ترکیه و یه سری آدم بی حال اومده بودند به جاش باغ بغلی از صداشون معلوم بود خیلی خوش می گذره بهشون یه آتیش خیلی بزرگ درست کرده بودند و همه دورش می رقصیدن من هی به همسری میگفتم بیا بریم اون باغخه می گفت بابا نمیشه که سرمونو بندازیم پایین بریم باغ بغلی 


بیچاره صاحب باغی که ما توش بودیم برای اینکه گرم کنه ما رو بلند کرد که برقصیم تا شاید یخ بقیه باز بشه که نه نشد من هی می دیدم از جمعیت باغ کم میشه  به همسری می گفتم اینا کجا میرن؟؟؟ گفت چه می دونم شاید خسته شدند رفتند خونه هاشون

دیگه نمی دونم همسری رفت با کی صحبت کرد که یه دفعه صدام زد بیا بریم باغ بغلی. رفتیم اونجا و دیددیم بله همه اون هایی که یکی یکی غیبشون زده بود اومده بودند این باغه و تازه داشتند منی رقصیدن دیگه 1 ساعتی اونجا بودیم و کلی رقصیدیم و از رو آتیش پریدیم 

بعد داشتیم هممون می رفتیم باغ اولی که وسایلمونو برداریم بریم خونه هامون که همسری دم در برگشت گفت خوب جماعت محترم تو اون یکی باغ زدیم و رقصیدیم حالا بیاین این باغ شجریان و شهرام ناظری گوش بدیمدیگه هر کس یه تیکه ای می انداخت و کلی خندیدم 


پنج شنبه 

بعد از ظهر رفتیم شاهین شهر سر خاک بابابزرگم(بابای بابام) هنوزم وقتی میرم سر خاکش گریم میگیره من 4 سالم بود که فوت کرد و یه سری تصویر های مبهم از بازی کردناش یادمه.

 آخه من بین نوه هاش اولین نوه ای بودم که دختر شده بود و قبل من همه پسر بودند و بابام می گفت خیلی تو رو دوست داشت 

دیروز همونطور که داشتم نگاه عکسش می کردم ناخودآگاه اشکام سرازیر می شد (الانم چشمام پر اشک شد خوب شد همسری خونه نیست وگرنه می گفت دختره باز چل شد پای کامپیوتر نشسته و داره گریه می کنه)

دوست جونی هام لطف می کنید برای شادی روحش یه صلوات بفرستید؟؟؟!!!

بعد از سر خاک هم رفتیم بازار ماهی فروش ها و کلی ماهی گرفتیم بعدشم رفتیم خونه مامان همسری من ماهی ها رو می شستم و مامان همسری پاکشون می کرد




راستی دوست جونی ها من دختر عمم یه حلقه هایی درست می کنه برای پول که می خواین به کسی عیدی و یا کادو  بدید ازم خواسته عکسشو بذارم ببینم اگه کسی می خواد تا سفارش بده و دوست های اصفهانی اگه خواستند تا قبل عید می تونم به دستشون برسونم و اگه از دوست جونی های که توی شهرهای دیگه هستند فکر کنم بشه برای بعد از عید 

به نظر من که چیز جالب و نویی هستش مثلا منزل مبارکی کسی می رید یا سر عقد و عروسی به جای اینکه پولو تو پاکت بذاریدتو این حلقه ها بذارید من خودم سه تاشو گرفتم 

اینم عکسش    ****

حالا یه چیزی بگم بخندید

اومدم پول بذارم تو این حلقه و عکس بگیرم که دیدم اصلا پول ندارم تو خونه دیروز همشو دادیم ماهی گرفتیم و فقط همین 500 تومان داشتم حالا شما به کسی نگید ها که این نگین بانو یه 1000 تو خونش پیدا نمیشه

راستی قیمت حلقه ها هر کدوم 2000 تومانه و گفته اگه تعداد بیشتر از 5 تا بخوان تخفیف هم میدم حالا نمی دونم چقدر می خواد تخفیف بده


فردا می خوام سفره هفت سینمو بچینم اگه قشنگ شد عکس می اندازمو می اندازم


دوستتون دارم خیلی زیاد


بعدا نوشت: الان دوباره عکس نگاه کردم زیاد تو عکس خوب نشده فردا دختر عمم بیا اینو ببینه می کشتم فردا دوباره یه عکس قشنگتر می اندازم الان خوابم میاد دیگه


چنداتایی هم نظر مونده که فردا صبح تاییدشون می کنم 

بعدا بعدا نوشت :

سفره هفت سینمو گیلاس هاشو درستیدم اما هنوز وسایل توشو نریختم تازه کابل دوربین هم پیدا نمی کنم که عکس بندازم 

حتما در اولین فرصت عکس می اندازم 





[ 1390/12/26 ] [ 11:54 ب.ظ ] [ نگین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 264993

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ