هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
برعکس پست قبلی الان خلی خوشحالم اخه خالم بارداره 
البته اگر راستشو بخواهید بدونید من از یک هفته پیش می دونستم اما چون خالم گفته بود به کسی نگم منم صداشو درنیاوردم
می بینید چه دهن قرصی دارم
ولی داشتم می مردم که نمی تونم به کسی بگم ![]()
تا اینکه پنج شنبه شب دوستای شوهرش زنگ زدند که شام میایم خونتون منم رفتم کمک خالم که شام درست کنه و از اونجایی که دوستاش با همسری منم دوست هستند ما هم شام اونجا بودیم
خلاصه سر شام که خالم نتونست چیزی بخوره می گفت حالت تهوع داره
البته فقط من می دونستم چرا
به بقیه هی می گفت اشتها ندارم و این چیزها
بعد از شام خودش طاقت نیاورد
و به خانوماشون گفت(طی این رفت و امدها خالم هم با خانومهاشون دوست شده و منم باهاشون اون شب دوست شدم آخه خیلی باحال بودند)
البته اولش بهشون گفت به شوهراشون نگند بعد هممون رفتیم تو اتاق و خالم می گفت چون هنوز مطمئن نیست و فقط یه ازمایش بتا داده و هنوز کامل مطمئن نیست نمی خواد کسی بدونه اما یکی از اونا که اسمشون نرگس بود و خیلی باحال بود گفت خوب بیا شوهرتو بفرستیم بره بی بی تست بگیره (شوهرش می دونست ها
) اما مشکل اینجا بود که حالا به بقیه مردها چی بگیم

این آقایون هم که ماشالله فضول تشریف دارند اون یکی که اسمش لیلا بود گفت خوب میگیم داره میره مسکن بگیره من گفتم نه نمیشه الان همسری من میگه ما تو خونه داریم و میره میاره یه چیزه دیگه بگید بعد نرگس می خندید و می گفت می خواید بگیم پیک بیاره
کلی خندیدیم به این حرفش اخر سر تصمیم گرفتیم بگیم همون یه جور مسک که من فکر کردم اونو تو خونه نداریم خلاصه شوهر خالم رفت بیرون و گفت من برم واسه خانومم یه مسکن بخرم و بیام که من از اتاق شنیدم همسریم می گفت بابا من دارم کجا می خوای بری
الا و بلا بشین الان میرم از خونه میارم
لیلا به من می گفت پاشو برو شوهرتو جمع کن
خلاصه رفتم بهش اشاره دادم بذار بره طفلک همسری مونده بود چرا منم دیگه چیزی نگفتم و رفتم تو اتاق و کلی خندیدیم


بعد که خالم رفت تست داد جواب مثبت بود

که نرگس که خیلی هم شیطون بود گفت من دیگه طاقت ندارم بگم بدو بدو رفت بیرون و گفت آقایون شما نمی خواهید به این آقا _اشاره به شوهر خالم) که تازه داره بابا میشه تبریک بگید
قیافه همسری من
همسر نرگس و لیلا:
بعد شوهر نرگس اومد دست شوهر خالمو گرفت و دستشو برد بالا و رو به همسری من و لیلا گفت:خاک بر سرتون بی عرضه ها
کلی خندیدیم دیگه نمی دونید چه غوغایی به پا شد
بعد شوهرخالم هم گفت خوب دیگه به مامان اینا هم بگیم دیگه و زنگ زد به مامان خودش خیلی بامزه بود به مامانش که زنگ زد گفت :بچتون بابا شد
مامان همسری: کی ....(جای نقطه چین اسم همسری من)
شوهر خالم: شماها چرا منو آدم حساب نمی کنید؟؟؟ یعنی به من نمیاد بابا شم؟؟؟
مامان همسری: در حالی که از خوشحالی جیغ میزد خوب شماها که گفتید نمی خواهید بچه دار شیم
شوهرخالم:خوب حالا خواستیم
دیگه کلی خندیدیم
منم که دیدم دیگه می تونم بگم زودی زنگ زدم مامیم و گفتم
قیافه مامیم احتمالا بعد از شنیدن خبر:
و بعدشم جیغ زد از خوشحالی خواهرم از اون طرف کلی می خنیدید
خلاصه این که اون شب تا ساعت 1 فقط گفتیم و خندیدیم(گوش شیطون کر)
وایی همسری من نمی دونید چقدر خوشحال بود انگار خبر بچه دار شدن خودشو بهش دادند ![]()
وقتی هم اومدیم خونه گفت نگین بهم یه قول بده
گفتم هاااا نکنه تو هم بچه می خوای
گفت :اون که بله ولی اول باید درس تو تموم بشه ![]()
گفت :خیلی هوای خالتو داشته باش.نذار آب تو دلش تکون بخور فکر کن بچه خودته یعنی اینطوری ازش مراقبت کن اصلا هم فکر ناهار و شام نباش من حاضرم هر شب حاضری بخورم ولی خالت راحت باشه(قربونت برم عزیز دلم که انقدر مهربونی) هر جا خواست بره باهاش برو و نذار تنها بره
منم بهش قول دادم و رفتیم خوابیدیم![]()
خدایا یه بچه سالم و تپل مپلی بهشون بده
امروز دوباره خالم رفت آزمایش داد:گفت که بچه یک ماهشه و الان خالم تو ماه دومه وایی یعنی هفت ماه دیگه![]()
![]()
![]()
سلام دوست جونی ها
خوبید؟خوش می گذره.
عزاداریهاتون قبول
خوب من برگشتم.نه توی دریای همدان غرق شدم
و نه تو کویر گم شدم
قابل توجه بعضی ها
خوب بریم سراغ خاطرات
سه شنبه : از صبح عذا گرفته بودم که چی درست کنم واسه شام که هم راحت باشه و هم موادشو تو خونه داشتم اخه تقریبا یخچالم این شکلی بود
که این غذا رو دیدم سوفله
خلاصه دیدم شکر خدا همشو دارم پس کلی ذوقیدم و خیالم راحت شد پس شروع به جمع کردن چمدون کردم که یه دفعه یادم اومد که تولد خاله کوچیکمه که تو همدانه
واسه همین دیدم هیچی نگرفتم
براش پس برای همین روانه بازار گشته و یک عدد تونیک نوک مدادی گرفتم البته اولش به قصد خالم رفتم داخل مغازه اما وقتی دیدمش یادم افتاد خودم هم برای روز عاشورا لباس تیره ندارم واسه همین برای خودم گرفتمش و اومدم بیرون و گفتم به خاله پول میدم
چرا اینجوری نگام می کنید؟؟!!خوب چیزی براش پیدا نکردم
بعد که اومدم خونه به خالم نشون دادم اونم گفت کاش برم واسه تولدش بگیرم خلاصه دوباره رفتیم همون مغازه و این یکی خالم هم به قصد کادو ی تولد رفت داخل و یه دونه از همون تونیک ها رو برای خودش گرفت اونم گفت کادو پول میده
می بینید چه انسانهای فداکاری هستیم ما
خلاصه برگشتیم و بقیه وسایل حاضر کردم و شامی که یاد گرفته بودمو درست کردم
که بسیار خوشمزه شد.نازبانو جون دستت درد نکنه
بعدشم هم دختر عمم اومد اخه اونم قرار بود با ما بیاد همدان و یه آزانس گرفتیم حالا فکر کنید 5 نمفر ادم با کلی چمدون و بار و بندیل یه پراید فرستاده بودند( چرا وقتی دو تا ماشین در خانه می باشد ما باید با اتوبوس
به مسافرت بریم دللیشو البته می دونم نبود بنزین
) خلاصه به زور در ماشین جا شده بودم تا ترمینال کلی خندیدیم طوری که دیگه راننده هم به حرفامون می خندید. به خالم گفتم الان راننده با خودش می گه این آپاچی ها خونه کی می خوان برن خراب بشن
خدا به صاحبخونه رحم کنه
خلاصه اینکه رسیدیم ترمینال و سوار اتوبوس شدیم و پیش به سوی سرزمین مادری
چهارشنبه
ساعت 5 رسیدیم و بابا جونیم اومد ترمینال دنبالمون. دوباره با همون فلاکت سوار ماشین بابا شدیم
و اول خالم اینارو گذاشتیم خونشون بعد هم رفتیم خونه ما که دیدم مامان جونیم بیدار نشسته منتظر ما کلی بوسه و بغل بین من و مامی و مامی و همسری رد و بدل شد
و بعد رفتیم گرفتیم خوابیدیم
ساعت 9 بیدار شدیم و همسری را به زور بیدار نمودیم
و صبحانه خوردیم و پیش به سوی منزل خاله برای کمک در پختن نذری
همیشه پختن نذری خیلی دوست داشتم کلی کار هست و همه با کمک هم انجام می دهند بله همه نشسته بودند دور یه سفره و سیب زمینی خرد کرده و گوشت ها را پاک کرده و من هم کار سختی بر عهده داشتم یعنی عکس گرفتن
دیگه تا عصر در گیر کارهای نذری بودیم شب هم آقایون تنبل برای اینکه صبح بتونند راحت بخوابند رفتند خونه ما و ما خانوم های محترم و زحمت کش هم تو خونه خاله خوابیدیم
پنج شنبه :
تا ظهر که داشتیم سیب زمینی سرخ می کردیم و ظرف های ناهار اماده می کردیم اخه کلی مهمون هم تو خونه داشتیم نزدیک ظهر هم غذاهارا پخش کردیم و منم اون لباس مذکور را که خریداری کرده بودم پوشیدم و خالم هم لباسشو پوشید و کلی مورد تحسین دیگران واقع شدیم 
و دیگه رفتیم ناهار خودمون خوردیم و من بیچاره اندازه یک کوه ظرف شستم
جالب بود اولش که تازه داشتم می شستم همه می اومدن می گفتن بذار ما بشوریم و قسم و ایه که نمی ذارم بشوری منم هی می گفتم بابا ظرفا زیاده یه نفر نمی تونه بشوره هی تقسیمش می کنیم برید چند دقیقه دیگه بیاید.نشون به اون نشون دیگه من کسی به غیر از خودم و دختر خالم که داشتیم ظرف می شستیم و دو تا از خاله هام که داشتند ظرفهارو خشک می کردند ندیدیم
خلاصه اندازه کل عمرم ظرف شستم و خسته و کوفته رفتم نشستم دیگه تا عصری اونجا بودیم بعدشم نخود نخود هر که رود خانه خود
جمعه
اتفاق خاصی نیفتاد همسری با بابم رفت بیرون و ما هم تو خونه بودیم هر چی نزدیک به شب می شد دلم می گرفت که باید دوباره جدا بشم نشسته بودم تو اتاق که دیدم مامانم پای گاز داره گریه می کنه
منم رفتم بغلش گریه کردم![]()
![]()
و کلی هی تا شب اشک ریختیم و دیگه وقت رفتن شد و ما باز هم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همسری هم هی سعی می کرد دلداریمون بده دیگه رفتیم خونه مامان بزرگم تا خالم اینا رو هم سوار کنیم و بعدشم رفتیم ترمینال با این تفاوت که دیگه کسی تو ماشین نمی خندید
دزد نوشت ..: اون دفعه که من از همدان می اومدم مثل اینکه بالشتمو تو اتوبوس جا گذاشته بودم و حواسم نبود این دفعه هم هر چی گشتم دیدم بالشمو پیدا نمی کنم بی خیالش شدم سوار اتوبوس که شدم یه دفعه دیدم همسری می گه این بالش که راننده گذاشته زیر باسنش چقدر روکشش مثل مال می مونه
رفتم نگاه کردم دیدم نخیر دقیقا همون بالش ما هستش تازه فهمیدم که جا گذاشتم و کلی حرص خورم اخه یه بالش خیلی کوچولو بود و خیلی ناز جون می داد واسه مسافرت.
همسری گفت میرم ازش می گیرمش
منم گفتم :من دست به اون بالش نمی زنم خدا می دونه زیر باسنش چقدر .....![]()
خلاصه تا برسیم هی چپ چپ به راننده نگاه کردم(البته اون منو نمی دید چون پشتش بهم بود