عروس کوچولو

داستان زندگی یه عروس کوچولو

عروس کوچولو

داستان زندگی یه عروس کوچولو

ممنونم از همتون

سلام دوستای خوب و مهربونم 

از اینکه نگرانم هستید ممنونم راستش خالم یه چند روز مرتب حالش بعد میشه یعنی ویار داه و بیشتر میرم پیشش که کاری نکنه و فقط استراحت کنه دیروز هم از صبح پیشش بودم و عصر فهمیدیم که برادر همسری مریض شده و رفته خونه مامانش تا خالم ازش نگیره واسه همین من دیشب پیش خالم بودم.الانم اومدم برم حمام و خونه رو یکم مرتب کنم و دوباره برم پیشش 

شرمنده از اینکه نمی تونم بهتون سر بزنم  

همه نظراتونو خوندم ولی بعدا تایید می کنم تا بتونم بیام بهتونم سر بزنم 

همتونو دوست دارم و دلم برای خاطرات قشنگ همتون تنگ شده 

انشالله زودی میام و خاطرات تولد همسری می نویسم تا اینم مثل بقیه خاطراتم ثبت بشه

چادگان 2

 سلام دوست های گل و مهربون1750000017500000ممنون از دلداری هاتون بابت سوزوندن غذا و اما ادامه ماجرا

بله تا اونجایی گفتم که پیتزا دست پخت خانمی را نوش جان فرمودیم و ظرفها را شستم و آماده شدیم که نرگس زنگ زد گفت ساعت 3 میریم آخه شوهرش یه تصادف کرده بود و باید می رفتند تا مراحل قانونی طی بشه 

منم با خودم گفتم چه دل خجسته ای دارند تصادف کردند بعد می خوان بیان چادگان ما اگه بودیم دپرس می شدیم و یه گوشه می نشستیم خلاصه ساعت 3 راه افتادیم و نرگس و شوهرش رفتند داخل ماشین لیلاوسط های راه بود که من چون خیلی خسته شده بودم بابت دسته گل صبحم تو ماشین خوابم برد(البته همسری هم اصرار کرد که بخواب تا اونجا سر حال باشی) من خوابیدم و مثل اینکه اونا متوجه شدند تا پیاده شدیم شروع کردن به مسخره کردن من که مگه چقدر راه بود خوابیدی و ....و کلی خندیدیم 

خلاصه رفتیم ویلایی که گرفته بودند و اونجا مرتب کردیم که دیگه تاریک شده بود آقایون هوس بال مرغ کباب شده کردند ما هم از توی جوجه هایی که اماده کردیم بال ها را جدا کردیم و دادیم کباب کنند اونا رفتند بیرون کباب کردند و ما خانوم ها هم داخل نشستیم به غیبت کردن و چرت و پرت گفتن و خندیدنبعدشم شامی که نرگس آماده کردم (لوبیا پلو) خوردیم و شروع به تعریف  کردیم  و هر از گاهی یکی جک می گفت و می خندیدیم 

ویلایی که گرفتیم دو تا اتاق خواب داشت وقت خواب من و همسری فرستادند تو اتاق خوبه(کاش آدم همیشه عروس دادماد بمونه)نرگس و همسریش رفتند تو اون یکی اتاق خواب و لیلا و همسریش هم مبل ها را چسپوندند به هم و تو هال خوابیدند.وایی که چقدر وقت خواب خندیدیم آخه دوربین رو پایه و روبروی حایی بود که لیلا و همسریش می خوابیدند بعد اینا هی مسخره بازی در می آوردند که حواستون باشه کاری نکنید که ممکنه ثبت بشه و فردا آبروتونو می بریم بعد از کلی خندیدن و چرت و پرت گفتند رفتیم که بخوابیم داشت خوابم می برد یه دفعه دیدم صدای خروپف بلند شد اول ترسیدم گفتم نکنه همسری باشه آبرومون بره نگای همسری کردم دیدم قربونش برم مثل بچه ها خوابیده خیالم راحت شد که یا شوهر لیلا یا نرگسه 

صبح که بلند شدیم فهمیدیم شوهر نرگس بوده و هی سر به سرش می ذاشتیم نرگس هم طفلک می گفت تا صبح نمی خوابیدم و همش داشتم اینو تکون میدادم که خروپف نکن 

بعدشم که صبحانه خوردیم رفتیم تا نزدیک رودخونه که هوا هم خیلی سخت بود و من انقدر پوشیده بودم که نمی تونستم راه برم واسه همین زیاد سردم نشد ولی بقیه خیلی سردشون بود اونجا نرگس برامون آواز خوندHappy Dance خداییش هم قشنگ می خوند دیگه تا ظهر اونجا نشستیم بعدشم رفتیم تو ویلا و ناهار جوجه کباب خوردیم و وسایل جمع کردیم که دیگه بیایم 

 

در کل سفر خیلی خوبی بود با این که خیلی کوتاه بود ولی به قول همسری لازم بود 

 وقتی هم رسیدیم خونه من ساعت 8 شب رفتم خوابیدم و همسری نشست پشت کامپیوتر 

 

پست بعدی نوشت :در مورد تولد برادر همسری که انشالله چند روز دیگه می نویسم

چادگان ۱

سلام سلام دوستای خوب و مهربون و صبورم 

اول از همه دوستان که نظراتشون دیر تایید میشه عذر خواهی کنم باور کنید من همه نظرات تایید می کنم (به جز نظراتی که میگن وبلاگ خوبی داری به ما هم سر بزن)فقط وقتی میشینم از اون اول شروع می کنم یکی یکی نظراتو می خونم و جواب میدم بعد هم به وبلاگاشون سرمیزنم واسه همین ممکنه یکم دیر بشه 

خوب والا خبر اینکه تقریبا از ابتدای اون هفته قرار گذاشته بودیم که با خالم و نرگس و لیلا و همسراشون بریم چادگان 

صبح پنج شنبه که پاشدم کلی کار داشتم که انجام بدم اول اینکه تقسیم کرده بودیم که هر کسی چی ببره بعد باید لباس های گرم آماده می کردم برای اونجا و ناهار هم برای خودم و همسری می پختم 

شب قبلش به همسری گفته بودم که ناهار کشک بادمجان می پزم(همسری خیلی دوست داره) خیالم راحت بود که کشک توی فریزر دارم و بادمجان هم دارم واسه همین تقریبا تا 11 خیالم بابت ناهار راحت بود همین موقع هابود که خالم زنگ زد و گفت اونا نمیان آخه شب قبلش مثل اینکه حال خالم بد شده بود (خیلی ناراحت شدم بهش گفتم پس منم نمیرم گفت نه برنامه بهم نزن و ا این حرفا و کلی اصرار کرد که حتما برو)منم تقریبا بی انگیزه داشتم کارها می کردم و بادمجانها را گذاشتم که سرخ بشه که یهو یادم اومد گوجه و ماست که قرار بود من ببرم نداریمواسه همین سریع لباسامو پوشیدم که برم از سر کوچه بگیرمخریدهامو کردم و برگشتم تو مجتمع دیدم تو راهرو چه بوی غذای سوخته ای میاد تو دلم گفتم خدا می دونه کدوم خانوم بی سلیقه ای غذاشو سوزونده Rolling Pin

رفتم دم در خونمون دیدم انگاری بو از خونه خودمون میاد 

واییییییییییادم رفته بود گاز خاموش کنم و رفتم دیدم بادمجون ها  تبدیل به ذغال شدندو بوی سوخته بدی تو خونه پیچیده بود تا تونستم پنجره بازگذاشتم که زودتر بو بره بیرون و بیشتر از این ابروم پیش همسایه ها نره  

حالا از یه طرف دیگه هم عزا گرفتم که الان ساعت12 هستش من چی درست کنم؟؟!!قرار هم بود ساعت یک و نیم راه بیفتیم و همسری هم ساعت 1 خونه بود 

که یادم افتاد توی وبلاگ آشپزی خودمون پیتزا رو شاپرک جون آموزش داده بود که خمیرشو هم خودت می توستی درست کنی(من پیتزا خیلی دوست دارم اما چون فریزرم جا نداشت که نونشو بگیرم و بذارم تو فریزر تا حالا درست نکردم)سریع دست به کار شدم و خمیرشو اماده کردم و بعدشم محتویاتشو اماده کردم و گذاشتم توی تستر عجب پیتزایی شده بود خداییش فکر نمی کردم انقدر خمیرش خوب بشه 

همسری هم اومد خونه و غذای منم اماده بود 

همسری تعجب کرد گفت:قرار بود کشک بادمجان درست کنی 

من:آره آخه کشکمون درآوردم دیدم کپک زده (خداییش راست گفتم چون کشک هم کپک زده بود) دیگه حوصله نداشتم برم بخرم448p.gif

همسری (بعد از اینکه یه گاز خورد ):وایی چقدر خوشمزه شد Bravoمزه پیتزاهای بیرون میده حتی خوشمزه ترBravoKisses

من:خمیرشو هم خودم درست کردم 11_2_114.gif

همسری :الهی قربون همسر کدبانوی خودم بشم  

من(توی دلم):خبر نداری این همسر کدبانو چه دسته گلی به آب داده صبح 

من در ظاهر : 

خلاصه اینکه غذا خوردیم سریع حاضر شدیم. ادامش هم بمونه واسه بعد الان باید برم پیش خالم 

 

بلاگ نوشت :دوستای گلم وبلاگ آشپزها خیلی خوب شده و تقریبا هر روز دوستای آشپز دارند یه غذای خوشمزه می پزند اگه زحمتی نیست یه توک پا تشریف برید حتی یه قسمت سفارش غذا هم داریم که هر کس هر غذایی بلد نیست میره کامنت می ذاره و بقیه آشپزها داوطلب میشند که اون غذا را اماده کنند و آموزش بدهند 

 

گمشده نوشت :نـــــــــــــــــــونــــــــــــــــــــــو گم شده کسی ازش خبر نداره