سلام سلام به همه دوستای خوب و مهربون و دوست داشتنیم![]()
خوب خدا رو شکر مهمونی پنج شنبه هم با خوبی و خوشی برگزار شد
جمعه
صبح ساعت 8 بیدار شدم(البته با کلی جون کندن چون شب قبلش ساعت 2 خوابیده بودم ) و مشغول غذا درست کردن شدم قصدا داشتم این غذاها رو درست کنم : عدس پلو + بادمجان بقچه ای + دسر شکلات + کدو + سالاد + بورانی بادمجان
خلاصه بلند شدم و مشغول سرخ کردن بادمجان ها شدم و در حین سرخ کردن دسر هم درست کردم و کدو هم گذاشتم که بپزه که دیدم کدو که پخت تلخ شده بود (کدو خراب بوده
)گفتم اشکال نداره حالا کدو نمی ذارم بعد که بادمجان سرخ کردم (البته فرایند بادمجان سرخ کردن تا ظهر ادامه داشت) دیدم دیگه بادمجان ندارم که بخوام بورانی درست کردم پس اینم حذف شد
دیگه تا ظهر سالادمو درست کردم که مامان همسری زنگ زد می خواست ببینه اگ کاریدارم بیاد کمکم که گفت ناهار چی داری تازه یادم افتاد که ناهار برای خودم هیچی ندارم
گفتم اصلا حواسم نبود که باید برای خودم هم ناهار دست کنم که گفت چون می خواد برای خالم غذا بیاره برای منم میاره
خالم هم طفلک هی زنگ می زد می گفت می خوام بیام کمکت منم می دونستم بیاد اینجا بوی غذا اذیتش می کنه اجازه ندادم بهشم گفتم اگه بیای در روت باز نمی کنم![]()
آخرش ازم قول گرفت که وقت بقچه کردن بادمجون ها بگم بیاد تا کمکم کنه و با اصرار گقت جوجه هایی که می خوای بذاری کنار بادمجون ها بیار تا من درست کنم جوجه که دیگه بو نداره منم دیدم واقعا دیگه نمی رسم اونو درست کنم قبول کردم و جوجه ها رو براش بردم
تقریبا حدود 1 بود که مادر همسری برام غذا آورد ماکارونی بود منم در حالی که داشتم گردوها رو خرد می کردم غذامو خوردم که البته 3 قاشق بیشتر نتونستم بخورم از بس که کار داشتم و استرس اینکه به همه کارها برسم که مایع داخل بادمجون ها هم درست کردم و سس روشو هم درست کردم و نیم ساعت پنجره آشپزخونه باز گذاشتم تا بو بره و به خالم زنگ زدم که بیا تا بقچه ها رو درست کنیم
بعد از بقچه کردنشون هم یک عالمه ظرف مونده بود که شستم
و خالم هم آشپزخونه رو تمیز کر که دیگه همسری اومد و منم فوق العاده خسته شده بودم بهم گفت برم استراحت کنم که یادم اومد عدس ها و مایع عدس پلو هنوز آماده نکردم دستشویی دیروز یادم رفته بشورم و وای کلی کار دیگه تقریبا هم ساعت 4 بود که عدس گذاشتم بپزه و موادی که می خوام روش بریزم هم آماده کردم(قصد داشتم عدس پلوها رو تو قالب پروانه ای که داشتم بریزم و رو بال پروانه هم با گوشت چرخ کرده و زرشک و گردو و زعفرات تزئئین کنم ) خلاصه دیگه همسری به زور دستمو گرفت برد خوابوندم رو تخت گفت تا یک ساعت حق نداری از این اتاق بیای بیرون
بقیه کارها رو من می کنم
من که تا رو تخت دراز کشیدم نفهمیدم کی خوابم برد بیدار که شدم دیدم همسری طفلک همه آشپزخونه و دستشویی و حمام تمیز کرده و حسابی برق انداخته من تقریبا سر حال شده بودم و برنج ها هم گذاشتم آماده شد و تقریبا بیشتر کارها انجام شده بود سریع رفتم دوش گرفتم
و لباس هامو عوض کردم و آرایشمو کردم بعدشم ظرف ها را آماده کردم و میوه ها که خالم اومد و برنج ها رو که دید گفت فکر کنم کمه و من این شکلی شدم ![]()
گفت بیا سریه یه پیمونه دیگه دم کنیم که دیدیم سر و کله مهمونا پیدا شد و دیگه نشد کاری کنیم نرگس برام یه دونه مجسمه از این آفریقایی ها آورده بود و لیلا هم یه دیس کریستال که خیلی هم قشنگ بود
خلاصه من کلی استرس گرفته بودم که اگه غذا کم اوم چکار کنم
دیگه فقط تو دلم می گفتم خدا جون آبرومو بخر برنج کم نباشه
خلاصه سفره چیذیم و غذاها رو کشیدیم و عدس پلو ها رو تو قالب ها کشیدم و برش گردوندم وخالم هم رو بالهاشو تزئئین کرد که خیلی خوشگل شد
رفتیم نشستیم سر سفره که دیدم همسری بلند گفت من امروز ناهار نخوردم که بتونم شام حسابی بحورم خیلی وقت بود بادمجون نخورده بودم من اینطوری شدم![]()
![]()
و همش تو دلم داشتم صلوات می فرستادم که کم نباشه پیش خودمم گفتم ما 8 نفریم من 9 تا پیمونه دم کردم برنج ها هم که خوب قد کشیده چرا آخه کم باشه
خلاصه شوهر نرگس هم بشقاب اول که خورد گفت وایی چقدر خوشمزه شده من اومده بودم اینجا سیر سیر بودم اما حالا که این بشقاب خوردم دوباره گشنم شد![]()
خلاصه بماند که تا شام تموم شه من چی کشیدم و همش نگاه ظرف برنج ها می کردم ببینم چقدر دیگه مونده
شوهر نرگس هم هی سر به سرم می ذاشت آخه من 3 جور ترشی گذاشته بودم که لیلا گفت اینارو چطور درست کردی گفتم اینا رو مامانم درست کرده دقیقا نمی دونم چطور درست شده که شوهر نرگس گفت :ترشی ها که مامانت درست کرده غذاها هم من مطمئنم خودت درست نکردی یه تازه عروس نمی تونه اینطوری غذا دست کنه صد در صد خالت درست کرده پس بفرما تو این وسط چی کار کردی؟؟!!!هی می گفتم به خدا خودم درست کردم می خندید می گفت آره باور کردم
البته آخر سفره گفت همش داشتم باهات شوخی می کردم ولی واقعا خوشمزه شدم منم خیلی خوشحال شدم خصوصا این که دیدم تقریبا همه سیر شدند و هنوز نصف غذاها مونده
داشتم ظرف ها رو جمع می کردیم که خالم اومد کنارم یواش گفت دست درد نکنه عجب سفره ای شده بود خیلی خوشگل همه چیزم خیلی خوشمزه.
باورتون میشه من از بس استرس داشتم به سفره نگاه نکرده بودم که ببینم چطور شد ؟؟چون همش چشمام یواشکی رو دیس برنج ها بود که ببینم کم نیاد
واسه همین از حرف خالم خیلی خوشحال شدم
دیگه بعد از شام هم آقایون نشستند ورق بازی ما خانم ها هم رتیم اتاق ما و عکس های عروسیمو دیدیم و گفتیم و خندیدیم بعد ی ساعت من دیدم چقدر گشنمه (آخه اصلا سر سفره نتونسته بودم غذا بخورم و تقریبا هم از صبح به غیر از اون سه قاشق ماکارونی دیگه هیچی نخورده بود) دیدم اینا که سرشون به تعریف گرمه آقایون هم که یه گوشه نشستند دارن بازی می کنند منم رفتم یه کوچولو غذا تو ظرف ریختم و کف آشپزخونه نشستم خوردم که همسری اومد دید خیلی دلش برام سوخت
و همش می گفت خوب قربونت برم چرا نخوردی سر سفره منم بهش گفتم خوب حالا برو بشین الان همه می فهمن آبرمون میره
تقریبا تا 2:30 نشستند مهمونها و بعدش دیگه رفتند منم تقریبا جنازه بودم که رفتم خوابیدم
فرداش هم دیدم باز کلی غذا مونده و ما که نمی تونیم این همه بخوریم واسه همین مامان و بابای همسری و خالم و همسریشو هم جمعه ظهر ناهار دعوت کردیم و بقیه غذاها رو خوردیم
آکواریوم نوشت: با همسری چند روز پیش رفتیم آکواریم و 4 تا ماهی خریدیم خیلی خوبه و کلی باهاشون سرگرم میشم 
شکر نوشت: خدا جونم ازت خیلی خیلی ممنونم که آبرومو خریدی و غذا کم نیومد نمی دونم با چه زبونی ازت تشکر کنم 




سلام سلام به همه دوست جونی هام
خوبید خوشید؟؟با برف و امتحان چه می کنید؟؟؟من که این ترم از امتحان رحت بود ولی از ترم بعد شروع میشه
حسابی این ترمی که مرخصی بودم تنبل شدم
خوب بریم سراغ زندگیمون
دیروز صبح که بلند شدیم من یکم حالم خوب نبود واسه همین همسری صبحانه کامل آماده کرد و با هم خوردیم
چقدر خوبه آدم بشینه یکی براش بیاره بخوره
خلاصه بعدشم همه جمع کرد و ظرف ها رو شست و منم جلوی تلویزیون دراز کشیدم
داشت دوباره خوابم می برد که خالم تلفن زد گفت ناهار درست نکنید بریم بیرون غذا بخوریم
(خدارو شکر حالش بهتر شده بود) من گفتم حالم زیاد خوب نیست نمیایم شما برید که اصرار کرد بیا بریم بیرون هوات عوض میشه با لیلا و نرگس می خوایم بریم منم دیدم بهتر از خونه نشستنه یه قرص خوردم و حاضر شدیم و رفتیم بیرون
رفتیم رستوران خوان سرا
اولا که کلی شلوغ کردیم تا نشستیم
بعدهم که نشتیم شوهر نرگس شروع کرد به حرف زدن و ما می خندیدیم(خیلی با نمک تعریف میکنه) و بعد هم غذا آوردن هر کس یه چیزی سفارش داده بود و از غذای هم می خوردیم
واسه همین تقریبا همه چیز خوردم.(نمی دونم چرا میرم رستوران انقدر زود سیر میشم
)نشستیم به تعریف که دیدم گارسن هی میاد میگه چیزی میل ندارید؟؟؟؟(منظورش این بود که غذاتونو خوردید بلند شید برید بیرون دیگه هتل که نیومدید
ما هم مثل بچه آدمیزاد سرمونو انداختیم بیرون اومدیم که لیلا گفت به صرف قهوه و بستنی بریم خونه ما . پس پیش به سمت خونه لیلا
قبلش هم تو یه پارک نگه داشتیم و کلی عکس گرفتیم
من تو ماشین به خالم گفتم نمی دونم چرا حس می کنم لیلا گرفته هستش اونم گفت آره خیلی تو خودشه رفتیم خونشون آقایون رفتند تو یه اتاق بساط قلیون و چای
و ما هم رفتیم تو یه اتاق دیگه و با نرگس گیر دادیم به لیلا که چت شده و نرگس یه چوب لباسی گرفته بود دستش و هی میزد به لیلا و می گفت چته آخرش بعد از کلی اصرار کردن فهمیدیم که لیلا هم بارداره و چون برنامه ریزی نداشتند واسه همین نارحت بوده
ما کلی شادی کردیم
و خالم قانعش کرد که باید خوشحال باشی حالا اتفاقیه که افتاده و باز نرگس می خواست بپره بیرون و همون سناریو خونه خالم تکرار بشه که لیلا جلوشو گرفت و گفت نه چون شوهر لیلا فعلا تو شکه و ممکنه قاط بزنه
واسه همین نرگس مثل بچه آدم نشست سر جاش
بعدشم بستنی خوردیم که بعد از بستنی من حس کردم دوباره حالم داره بد میشه(خیالتون راحت من باردار نیستم
اون یکی مشکل داشتم)واسه همین رفتم همسری صدا زدم که حالم خوب نیست بریم خونه
و ما اومدیم خونه و نرگس هم چون شب مهمون داشت رفت خونه
دیگه من یکم چرت زدم و همسری نشست برگه تصحیح کرد و بعدشم آب آنانس برام اورد خوردم و در نهایت هم آخر شب اون لیوانه که توش آب آناناس بود توسط همسری شکسته شد
خیلی ناراحت شدم اما بهش می گفتم فدای سرت قضا بلا بوده و ..(واقعا هم از ته دل می گفتم خوب اون طفلک هم که نمی خواست بشکنه) خودش هم خیلی ناراحت شده بود
همش می گفت کجا داره بریم فردا برات بخرم و بعدشم دیگه پ . ا .ر. ا.ز.یت دیدیم و رفتیم خوابیدیم
راستی یه چیزی که یادم رفته بگم نرگس و شوهرش آخر بهمن دارند برای همیشه میرن مالزی
خیلی من و خالم ناراحت بودیم آخه خیلی دوستای خوبی بودند و یشتر از لیلا و شوهرش من و خالم اینا رو دوست داشتیم چون با همه چیز راه می اومدند اما خو امیدوارم اونجا هم بتونند دوستای خوبی پیدا کنند و خوشبخت باشند.
آخر این هفته هم همشون خونه ما هستند
خوب الوعده وفا
این عکس سفره اون شب(تولد برادر همسری) عکس
اینم لینک دستمال سفره که شکل کراواته (ببخشید عکس دستمال خودمو نذاشتم آخه عکس از نزدیک نداشتم)آموزشش هم هست هر کس خواست میتونه یاد بگیره
سلام سلام من اومدم![]()
ممنونم به خاطر مهربونی هاتون
عرضم به خدمتتون که خالم خدا رو شکر بهتره
برادر همسری هم خوب شد و دیروز به خونه بازگشت
بنده هم دیروز به خانه خود عزیمت نمودیم
می گماااااا چقدر این دوران بارداری سخته
طفلک خالم بوی هر چی بهش می خورد حالش بد میشد
البته امیدوارم این سختی هاا به زودی نصیب همتون بشه
خوب بریم سراغ تولد برادر همسری ![]()
راستش هر سال خود خالم براش تولد می گرفت ولی خوب امسال به خاطر شرایطش من گفتم امسال خونه ما تولد باشه البته مهمون زیادی هم نداشتیم
ما بودم و خالم و مامان و بابای همسری اما خوب خالم چون بوی غذا اذیتش می کرد من نذاشتم خونه خودشون بگیره و هر چی اصرار کرد که بذار خودم براش میگیرم قبول نکردم دیگه اخراش کم مونده بود دعوامون بشه![]()
و در نهایت من پیروز شدم و عصر با همسری رفتیم موادی که احتیاج داشتیم و به همراه کادوی تولد بگیریم که من قبلا از خالم پرسیده بود چی براش بگیرم خالم هم گفت ادکلن UDY مشکی.ما کل سیتی سنتر و مغازه های اطرافشو گشتیم همه رنگی داشت به جز مشکی
خلاصه خریدهامونو کردیم و برگشتیم
فردا صبح بلند شدم و دسر شکلات (دستورشو اینجا گذاشتم) سالاد و دسر اناناس آماده کردم
و قصد داشتم برای شب عدس پلو درست کنم(خیلی ضایع بود اگه زرشک پلو درست میکردم
) که دیدم خالم اومد هر کار کردم نتونستم از پسش بربیام که برو خونه و وایساد کمکم کرد مواد روشو مثل گوشت چرخ کرده ،کشمش و زرشک و گردو و ...آماده کردیم (البته پنجره آشپزخونه هم تا ته
باز کردیم که بو نپیچه که خالم اذیت بشه) بعدش دیگه خالم رفت خونه خودشون منم دیگه شروع کردم خونه رو جارو کردن و گردگیری و طی کشیدن![]()

بعدشم یه کوچولو خوابیدم
و بلند که شدم برنج و عدس حاضر کردم
بعد هم
و بعدشم دیگه میز شام چیدم و دستمال هم برای هر نفر به شکل کراوات تزیین کردم و گذاشتم کنار بشقابها که خیلی ناز شد(عکس گرفتم ولی توی فلشمه که اونم پیش خالمه انشالله دفعه بعد عکسشو می ذارم تا ببینید) همسری هم با مامان همسری رفته بودند خیابون نظر ببینند این ادکلن پیدا می کنند یا نه که خدا رو شکر پیدا کردند و اومدند خونه منم زودی کادوش کردم و میوه ها و شکلات و شیرینی هم آماده کردم گذاشتم روی میز جلوی مبل
که نخوام هی بلند بشم خالم هم گفت که خودش کیک می خره اگه می خواستم قبول نکنم حتما سرمو می برید
خلاصه ساعت 8 بود که دیگه همه اومدند اول شام آوردیم چون همه گرسنه بودند وایی که نمی دونید اون دسر شکلات خیلی خیلی خوشمزه بود و تقریبا هر کس می خورد دوباره ازش برمیداشت
شام هم خیلی خوشمزه شده بود کلا همه چیز خیلی خوب بود و از دست خودم بسیار راضی بودم و همه از دست پختم تعریف می کردند
بعد هم دیگه شیرینی و کیک و شکلات و کلی عکس گرفتیم
و هر از گاهی یکی یه متلکی می انداخت و می خندیدیم
و اما کادوها
خالم: ماساژور برقی
من و همسری :ادکلن UDY BLACK(که با کلی گشتن پیدا کردیم) ![]()
مادر و پدر همسری:پول
بعدشم دیگه شروع به تعریف کردیم و وقت رفتن خالم و شوهرش خیلی تشکر کردند.
نمی دونم چرا با این که کلی کار کرده بودم اما اصلا خسته نبودم و همش خوشحال بودم دیگه بعدشم همسری ظرفارو ست
و یه ذره دیگه با هم تعریف ردیم و همسری دوباره ازم تشکر می کرد و می گفت شب خیلی خوبی بود و بهش خیلی خوش گذشته .منم از صمیم قلب خوشحال بودم
خبر نوشت :
1- به اصرار همسری برای اینکه موهام یه کم تقویت بشه (دارم دارو مصرف میکنم) رفتم موهامو کوتاه کردم
خودم زیاد راضی نیستم (خیلی سال بود که من موهامو به این کوتاهی نکرده بودم) اما همسری چپ و راست میره تعریف می کنه می گه مثل فرانسوی ها شدی.
اون روز داشتیم عکس های عروسیمونو می دیدم و من همش می زدمش و می گفتم تقصیر تو بود ببین موهای نازنینمو کوتاه کردم
نگاه کن چه موهایی داشتم
و اونم دوباره می گفت به خدا خیلی خوشگل شدی قیافت چون برای خودت نا آشناست فکر می کنی بد شدی(بین خودمون بمونه هر کسی هم می بینه میگه خیلی خوب شدی و صورتت پر شده)
2- احساس کردم داره اضافه وزن پیدا می کنم واسه همین چندروزی است در خلوت خود عصرها آهنگ می ذاریم و حرکات موزون درمی آوریم
![]()
امید است که موثر افتد
3- دوست همسری مریض است و در بیمارستان بستری میباشد و دیروز و امروز همسری هم نزد دوست گرام هستند انشالله خدا شفایش دهد الهی آمین
4- با همسری صحبت کردیم که اون کارشو بذاره کنار و منم دیگه ادامه تحصیل ندم و بریم به شغل شریف پرستاری در بیمارستان ها و مراکز درمانی مشغول شویم
از همین جا به ÷رستاران عزیز و مخصوصا بانو جون خسته نباشید میگم
خدا وکیلی کار سختیه من این دو روز که پیش خالم بودم با این که تقریبا هیچ کاری نمی کردم اما خسته شدم.همسری هم دیشب قیافش که اومد خونه خیلی خسته بود
5- الان میام نظراتتونو می خونم و تایید می کنم پیشاپیش از صبر و شکیبایی شما ممنونم![]()