سلام دوستای گل و مهربون خودم
وایی اگه بدونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود
راستش این چند وقت بنده مشغول مریض داری از همسر گرامی بودم
طفلک چهار روز تمام افتاده بود و تازه امروز رفت سر کار
روز سه شنبه که اصفهان به دلیل آلودگی هوا تعطیل شد ما کلی ذوق کردیم .اون شب ما خونه دوست همسری دعوت بودیم اخه تولد دوست همسری بود و این دوستشون به طور مشترک با برادر همسری هم دوست هست و به این ترتیب خاله جونم هم دعوت بود خلاصه سه شنبه با همسری ساعت ۱۰ صبحانه خوردیم و پا شدیم بریم که کار عقب افتاد مونو انجام بدیم و اصلا حواسمون نبود که امروز همه جا تعطیله (انگار که از کل اصفهان فقط همسری منو تعطیل کردند
) خلاصه رفتیم ببینیم تکلیف این یارانه هامون چی میشه
وقتی رفتیم ثبت احوال و دیدیم تعطیله تازه فهمیدیم چه سوتی دادیم
کسی خبر داره این یارانه ها برای کسانی که تازه ازدواج کردند چطوره؟
بگذریم دست از پا درازتر برگشتیم و رفتیم مقادیری گوشت و میگو خریدیم که کلا شد ۴۳۰۰۰ تومان ناقابل
بعد هم برگشتیم خونه و همسری مشغول گوشت ها و میگو ها شد و منم مشغول درست کردن ناهار که کتلت برنج شکم پر بود. 
همسری هم در حین کار کلی شوخی می کرد و غر می زد که بابا سر کار می رفتم بهتر بود مردم از خستگی و ... بعدشم همه گوشت هارو که بسته بنندی کردیم ناهار خوردیم و قربون همسری برم آشپزخونه کرد مثل دسته گل و رفتیم ولو شدیم روی تخت که یکم چرت بزنیم
که برادر همسری زنگ زد که پاشو بریم استخر همسری هم از خدا خواسته رفت منم یه کم خوابیدم و بعد پا شدم رفتم حمام
خلاصه جونم واستون بگه من دیگه داشتم کم کم حاضر می شد واسه مهمونی که دیدم همسری اومد و می گفت کیف پولشو یادش برده ببره برادر همسری هم همینطور و رفته بودند سونا بعد فشارشون اومده پایین چیزی هم نداشتند بخرند بخورن
خلاصه منم یه دستم به همسری بود که بهش آب قند و شیرینی و ..و می دادم و دست دیگم به ![]()
خلاصه همسری حالش بهتر شد و ما حاضر شدیم و با خاله و برادر همسری رفتیم تولد که توی راه همسری گفت فکر می کنم دارم سرما می خورم من اینطوری شدم
خلاصه تولد به خوبی و خوشی گذشت و کادومون هم دادیم یه دونه از این دستگاهها که موی دماغ
و گوشو می گیره خلاصه کلی خوششون اومد و بعد که برگشتیم همسری همش می گفت گلوم درد می کنه و سرم درد می کنه و ....
فردا هم رفت سر کار(اخه منطقه ای که همسری میرفت جز مناطقی بود که تعطیل نبود) و به جای اینکه عصر برگرده ظهر برگشت و یه راست رفت خوابید رفتم دیدم ای وای تب داره خلاصه تا عصر خوابید بعد پا شد یه چیزی خورد و رفتیم دکتر و گفت این مریضی مربوط به آلودگی هواست و یه روز به همسری مرخصی داد یعنی پنج شنبه خلاصه اینکه این چند روز بنده مشغول آب میوه گرفتن و شیر موز و ... بودم و که روز جمعه خبر دار شدم خالم و شوهرش هم مریض هستند و بنده در نقش یک پرستار از اونها هم مراقبت می کردم و آبمیوه و فالوده و ... می گرفتم می بردم براشون .شنبه هم همسری به خودش مرخصی داد آخه تا دو قدم راه می رفت ضعف می کرد و می گفت اصلا جون ندارم.راستش خودم هم سر درد داشتم ولی اصلا اهمیت نمی دادم چون اگه منم می افتادم دیگه کی می خواست جمعمون کنه .
فقط دیشب که دیگه حال همسری بهتر شده بود از حمام که اومدم بیرون سرم به شدت درد می کرد بعد دراز کشیدم و خوابیدم که با سر گیجه بیدار شدم و همسری برام آب قند اورد بعدشم مادری و پدری(مامان و بابای همسری) اومدند خونمون چون همسری بهشون گفته بود حال من خوب نیست برام کلی قرص ویتامین آوردند (دستشون درد نکنه
) و گفتند این چند وقته خیلی ضعیف شدم و باید تقویت بشم و همسری غدقن کردند که فردا (یعنی امروز) حتی یک لیوان در خانه جابه جا کنم و باید همش استراحت کنم و قراره مادر همسری برامون (برای من و خالم) آش درست کنه و بفرسته
دستشون واقعا درد نکنه خوب دیگه همین
وای چقدر زیاد نوشتم
مواظب خودتون باشید چون این مریضی که همسری گرفته بود اگر کسی بگیره طبق گفته دکتر تا ۴ روز افتاده تو خونه
توصیه پزشکی: سعی کنید شلغم خام رنده کنید و بریزید توی سالادتون . هیچ مزه خاصی نداره ولی خیلی پیش گیری می کنه از سرماخوردگی و مریضی. من اگه خودم و خونوادمو چشم نکنم ۲ ساله که هیچ کدوممون سرما نخوردیم چون هر روز توی سالادامون شلغم رنده می کنیم و می ریزیم در جریان مریضی همسری هم همه ازش گرفتند مثلا برادر همسری و خالم
اما من که مدام پیشش بودم هیچی بهم نشد (گوش شیطون کر)
خلاصه اینکه خیلی مواظب خودتون باشید
همسری وقتی که خوب میشه باید کل ملافه ها و روبالش ها شسته بشه واسه همین دیروز همه را شستیم و الان خشک شدند اما من که بلد نیستم الان ملافه رو به لحاف بدوزم تکلیفم چیه؟؟؟![]()
الان میام یکی یکی به همتون سر میزنم

بعدا نوشت : اینم عکس کتلت برنج شکم پر به سفارش شقایق جون عکس البته ببخشید دیگه تزیین نکردم از بقایای اونروز تو یخچال مونده بود همین یکی هم بود
اگه دوست داشتید بگبد تا دستورشو براتون بذارم.غذای خوشمزه ایه من و همسری خیلی دوست داریم
سلام سلام دوستای خوب و مهربونم
تعطیلات خوش گذشت؟
ما هم خوب و خوش بودیم اما بشنوید از این چند روز
سه شنبه شب خبردار شدم که یکی از خاله هام داره از همدان میاد منم پیش خودم گفت خوب فردا شب که بیاید اصفهان اول میره خونه اون یکی خالم بعد منم پنج شنبه دعوتش می کنم و کلی ذوق کردم که پنجشنبه هم همسری خونه هستش و کلی تو کارا کمکم می کنه
واسه همین چهارشنبه صبح با خیال راحت تا لنگ ظهر خوابیدم
تازه ساعت ۱۰ بیدار شده بودم
و داشتم آسه آسه رختخوابو جمع می کردم که دیدم این یکی خالم زنگ زد(همین که جاریمه) گفتم خوب می بینم که مهمون داری امروز گفت نگین به دادم برس گفتم چی شده مگه گفت آخه امروز دو تا از دوستام هم دارن از همدان میان فقط امشب می خوان اینجا بمونن بعد نسرین (اون یکی خالم) اونم بیاد خونه ما اینا معذب میشن.
گفتم خوب این که دیگه غصه نداره بگو خاله اینا بیان خونه ما امشبو بمونن بعد اونوقت فردا میان خونه شما.طفلک کلی تشکر کرد و قرار شد نیم ساعت دیگه هر دومون پایین باشیم که بریم واسه مهمونامون خرید کنیم
تلفنو که گذاشتم تازه فهمیدم چقدر کار دارم که انجام بدم و ساعت دیگه ۱۱ بود
خلاصه حاضر شدیم و با ماشین خاله جون رفتیم خرید
جاتون خالی دم بانک وایسادیم که پول بگیریم که یهو خالم گفت وایی سوییچ موند تو ماشین
البته تلاش کردیم که در باز کنیم ولی متاسفانه چون کلاسهای دزدی نرفته بودیم نتونستیم و این یعنی اینکه با اون همه کار هر دومون علاف شدیم و من باید منتظر می موندم تا خالم بره از خونه کلید یدک بیاره
می دونم حتما الان دارید میگید که خوب تو می رفتی خرید کنی تا خالت بیاد درسته
خوب نمیشد چون تقریبا تمام آدم هایی که اون اطراف بودند می دونستند چه بلایی سر ماشین اومده و امکان داشت ما می رفتیم و می اومدیم می دیدیم جا تر است و بچه نیستواون وقت دیگه واویلا
خلاصه جونم براتون بگه من همینطور که کنار ماشین لم داده بودم و شدید داشتم برنامه ریزی می کردم که تا رفتم خونه چه کنم حس کردم یه چیز نرم داره از بین پاهام رد میشه کافی بود یه نگاه کنم و یک جیغ بنفش وسط خیابون بکشم
خوب معلومه دیگه یه گربه چاق و سیاه و زشت بود خلاصه یه مردی که از کنارم داشت رد می شد و با جیغ من یه سکته ناقص رد کرد گفت چی بود.
منم با خنده گفتم : گربه بود

آقاهه:
خلاصه خالم اومد براش تعریف کردم و کلی خندیدیم و دقیقا حس کردیم مثل پت و مت شدیم
دیگه تا خرید کردیم و رفتیم خونه ساعت شد ۱.تا رسیدم خونه سریع وسایل سر جاش گذاشتم وچند تا مرغ گذاشتم بیرون و دیگه کم کم آشپزی
شروع کردم .غذاهایی که اماده کردم اینا بود : زرشک پلو با مرغ همراه با سوپ سبزیجات و کارامل (نگید حالا این به غیر از زرشک پلو هیچ چیز دیگه بلد نیست هر کی میاد خونش اینو درست می کنه ها
من این غذا برای مهمونی خیلی دوست دارم
و خوب راحت تر هم هست بگذریم حدود ساعت ۳ دیدم همسری اومد قربونش برم فهمیده بود مهمون دارم و کلی کار زودتر اومده بود که کمک کنه .خلاصه وظیفه خطیر تمیز کردن خونه ![]()


به عهده همسری گذاشته شد
منم دیگه با خیال راحت سالاد و بقیه چیزها درست کردم و ظرفها رو اماده کردم. بعدشم رفتم یه دوش گرفتم
لباسامو پوشیدم یه کم هم خوشمل کردم
و مهمونا دیگه اومدن. و کلی دیگه خوش گذروندیم شب هم تا حدود ۱ داشتیم می گفتیم و می خندیدیم و فردا صبح هم رفتیم بازار گل اصفهان و من یه بامبو خریدم ناهار هم خونه اون یکی خالم بودیم بعدش رفتیم میدان اما یه کم قدم زدیم و شام هم رفتیم خونه عمم بعد از شام قهوه تلخ گذاشتند و همه داشتند نگاه می کردند و من جلو تلویزیون چرت زدم
بعدشم رفتیم خونه و من جمعه صبح تلافی این همه خستگی درآوردم و با همسری تا ۱۲ ظهر خوابیدیم
کلا تعطیلات خوبی بود و خوش گذشت
سلام دوست جونی هاا
خوش می گذره؟دماغاتون چاق هست؟
روز یکشنبه همسری اومد خونه و قرار شد با هم بریم براش یه شلوار بگیریم
منم برنج دم کردم و رفتیم. رفتیم یه شلوار گذفتیم و من داشتم می رفتم با فروشنده صحبت کنم که دیدم همسری کنار این کت بلند ها هم وایساده قیافشو مظلوم کرد و گفت یه دونه هم از اینا برام انتخاب می کنی بخریم
منم رفتم براش یه کت گرفتم که همرنگ رگه های شلوار بود.خلاصه رفتیم بالا حساب کنیم که فروشنده گفت: خودتون ست کردید یا بچه ها براتون ست کردند
من:نخیر خودمون ست کردیم
فروشنده : سلیقتون فوق العادست خیلی عالی با هم ست کردید(خودم می دونم داشت خرمون کمی کرد![]()
)
خلاصه اینکه کت و شلواری که شد 111000 تومان بنده با چونه به 105000 تومان رسوندم
هر کاری کردم بیشتر تخفیف نداد
خلاصه اومدیم خونه داشتیم شام می خوردیم که اون آقایی که قرار بود بیاد ماهواره رو تنظیم کنه زنگ زد گفت من تا 1 ربع دیگه میام ما هم تند تند شام خوردیم
و همه چیزو بردیم ریختیم تو آشپزخونه داشتم آشپزخونه رو مرتب می کردم
که زنگ زد منم آشپزخونه که مثل بازار شام بود ول کردم و دودیم تو اتاق ![]()
اون آقا هم تا از در اومد گفت اول میشه دستامو بشورم(من داشتم از تو اتاق گوش می دادم) همسری هم گفت : بله حتما
گفت کجا بشورم
همسری : بفرمایید آشپزخونه.
حالا من تو اتاق اینطوری بودم
![]()
![]()
خلاصه طرف همین که سکته نکرد رفت تو آشپزخونه من خدارو شکر کردم
و شادی کردم
بعد از چند دقیقه: همسری مثل اینکه چایی ریخته بود
آقاهه:من چایی نمی خوریم
همسری:چرا پس
آقاهه: من معمولا قهوه یا نسکافه می خورم
همسری : شرمنده قهموه نداریم
من در اتاق :
![]()
![]()
آخه قهوه داشتیم منتها همسری بلد نبود درست کنه. منم که دیگه با اون آشپزخونه بهم ریخته روم نمی شد برم بیرون تازه همسری هم ضایع میشد که گفته بود نداریم
گفتم الان این آقاهه با خودش میگه: از اون آشپزخونشون معلوم بود که آدم حسابی نیستند
خلاصه تا رفت رفتیم بیرون من با همسری
من: پس چرا بردیش تو آشپزخونه 
همسری: پس کجا می بردمش
من:دستشویی
همسری: خوب چه فرقی می کنه
من: فرقش اینه که دستشویی از تمیزی داشت برق می زد منتها آشپزخونه از کثیفی حال ادمو بهم میزد
همسری : ![]()
من : چرا گفتی قهوه نداریم
همسری: خوب بلد نبودم درست کنم
تصمیم نگین بر وزن تصمیم کبری :
1- از این به بعد هر موقع این آقاهه خواست بیاد برم تو اتاق و بیرون نیام 
2- هر چه سریعتر درست کردن قهوه رو به همسری اموزش بدم![]()