سلام سلام دوست جونی های خوب و با وفا و صبور
چرا صبور؟؟؟ خوب معلومه دیگه همین که تحمل می کنید من انقدر دیر به دیر بهتون سر میزنم و نظراتتون تایید می کنم و آپ می کنم
خوب چند روز پیش با همسری قرار گذاشتیم جمعه ناهار خالم و مامان و بابای همسری ناهار دعوت کنیم منم به ذهنم رسید که یه کیک هم درست کنم و این مهمونی به مناسبت سالگرد ازدواجمونمون بگیریم خلاصه پنج شنبه با همسری رفتیم خرید ولی چند تا سوپری رفتم که پودر کیک بگیرم نداشتند تا اینکه یه جا یه پودر کیک داشت که نامش زیاد برام آشنا نبود ولی گفتم چه فرقی می کنه یه بار می بینی خوب از آب در میاد
خلاصه دیگه با عجله رفتیم خونه چون قرار بود ساعت 8 با خالم اینا و لیلا بریم خونه نرگس
راستش باورم نمی شد که تو 10 دقیقه بتونم حاضر بشم اونم برای یه مهمونی
خلاصه رفتیم اونجا و بگو بخند شروع شد نمی دونم گفتم قبلا بهتون یا نه اینکه بچه لیلا هم به دنیا اومد و حالا دیگه دو تا نی نی داریم
حدودا تا 11:30 اونجا بودیم بعدم اومدیم خونه و تازه بنده نشستم به سبزی پاک کردن و همسری هم میوه ها رو می شست
دیگه تا حاضر شدیم برای خواب ساعت شد 2
صبح هم بلند شدم اول ژله ابر و باد درست کردم بعد هم سالاد و بعد هم مثلا کیک چشمتون روز بد نبینه کیک جه کیکی شد
اولا که پف نکرد بعد سطحش مثل زمین کویر ترک ترک شده تازه اسفنجی هم نشد و وش انگار خیس بود همسری صدا کردم بهش گفتم صداشو در نیاری من کیک درست کردما نگاه چه جور شده همسری هم اول کلی خندید بهم
بعد هم گفت میرم از بیرون میگیرم
وخوشحال بودم که همه کارهام تموم شده و تازه ساعت 11 بود منم تصمیم گرفتم یه دوش بگیرم و بعدش برنج دم کنم همسری هم داشت خونه رو جارو و تی (طی) می کشید
ار حمام که دراومدم مامان همسری اومد و منم رفتم خوشملانسی کردم و بعدش هم برنج دم کردم و همسری هم اول رفت کیک خرید بعدشم جوجه ها رو سیخ کرد و رفت که کبابشون کنه
غذا که خوب شد ولی همه از ژله خیلی خوششون اومد البته داغش به دل خودم موند حالا چرا
اومدم ژله بخورم که دیدم راستین داره گریه می کنه و خالم هم گرسنش بود گفتم من نگهش می دارم تو بخور دیگه تا راستین خوابوندم همه غذاها تموم شده بود و داشتند جمع می کردند ولی هنوز نصف ژله مونده بود و منم دلگرم شدم که بعد جمع و جور کرد می تونم بخورم ژله رو گذاشتم رو اپن و مشغول به کار شدم
دیگه کارها که تموم شد داشتم کابینت ها رو دستمال می کشیدم که دیدم ژله نیست گفتم شاید حواسم نبوده گذاشتمش تو یخچال رفتم اونجا رو گشتم اونجا هم نبود که دیدم بابای همسری داره می خورتش
دیگه منم چیزی نگفتم ولی انقدر دلم می خواست یه قاشق بخورم آخه هر کس سر سفره می خورد می گفتم چقدر مزش باحال شده
دیگه عصر هم زنگ زدیم اون یکی عمم هم اومد و یه مهمونی ساده برگزار کردیم و خیلی خوش گذشت
حالا یه چیز جالب دیروز که رفتم خونه خالم سر ناهار گفت : نگین دلم یه چیزی می خواد
گفتم چی: گفت آخه روم نمیشه بگم
گفتم نه خوب بگو چی می خوای
گفت : دلم از ژله های دیروزت می خواد ازش یکم موند دیروز میری بیاریتش با هم بخوریم
خندیدم گفتم خدا بیامرزتش
همون دیروز تموم شد بعد براش تعریف کردم انقدر خندید
خلاصه حالا قرار شد دوباره تو این هفته درست کنم و دو تایی دلی از عزا در بیاریم
خوب این بود جریان مهمونی دادن ما
همسری نوشت: عزیز دلم مرسی که جمعه انقدر تو کارها بهم کمک کردی
مارک نوشت: تا من باشم دیگه مارکهای جدید امتحان نکنم
راستین نوشت : قربونت برم عزیزم که وقتی کنارت دراز می کشم و برات کتاب می خونم چشماتو گرد می کنی و عکسهای کتاب که می بینی می خندی و تند تند دست و پا می زنی فکر کنم بچم اهل مطالعه باشه
شرمنده نوشت : شرمنده همه دوستایی که هنوز نظراتشون تایید نشده الان میام تایید می کنم تا اونجایی که برسم
آکادمی نوشت: نمی دونم چرا اصلا از این گروه جدید آکادمی خوشم نمیاد بیشترشون مخصوصا شیما فقط بلدند با همه بجنگند و از خودشون تعریف کنند
سلام دوست جونی ها
وای که چقدر شرمندم می دونم این دفعه غیبتم خیلی طولانی شد
اومدم بگم حالم خوبه و امروز میام که وبلاگاتونو بخونم
دلیلشم اینه که امروز یکم سرما خوردم و واسه همین پیش راستین کوچولو نمیرم
اینم عکس راستین کوچولو

و اما دیدم چند وقته سوتی ندادم اینه که چند روز پیش یه سوتی دیگه دادم
اونروز همسری گفته بود واسه شام سالاد ماکارونی درست کنم براش
منم دست به کار شدم تقریبا هم هوا تاریک شده بود و منم چون فقط داشتم تو آشپزخونه کار می کردم بقیه چراغ ها رو خاموش کرده بودم و فقط چراغ آشپزخونه روشن بود
خلاصه زنگمونو زدند زنگ زدنش هم دقیقا مثل زنگ زدن همسری بود آخه یه طور خاص زنگ می زنه منم دستم به صاف کردن ماکارونی گرم بود با صدای بچه گونه و بلند گفتم : بابا جونم یکم صبر کن الان میام دارم برات سالاد خوشمزه درست می کنم دوباره زنگ زد منم گفتم وای خدا چه بابای هولی دارم من و داشتم باز با همون صدای بچه گونه شعر می خوندم و می گفتم دست دستی باباش میاد صدای کفش پاش میاد
و می رفتم که درو باز کنم بعد از چشمی نگاه کردم و همونجا یکی زدم تو سر خودم
یکی از همسایه هامون پشت در بود
خلاصه در باز کردمو این شکلی شده بودم
و اون خانومه هم همچین کنجکاوانه داشت هم به خودم نگاه می کرد هم به خونه که مگه کی تو خونه هستش که این داشت باهاش حرف می زد خلاصه فکر کنم حرفش یادش رفت آخه یکم من و من کرد بعد انگار که یادش اومده باشه گفت ما همسایه بغلیتون هستیم(آخه من به غیر از همسایه روبروییمون هیچ کدومشونو ندیدم تا حالا) امشب قراره واسه دخترم حلقه بیارن یکم هم بزن و برقص داریم و ممکنه سر و صدا بشه اینه که خواستم زودتر عذر خواهی کرده باشم
حالا در تمام این مدت منم مثل لبو سرخ شده بودم و عرق کرده بودم
دیگه همسری که اومد براش تعریف کردم و کلی خندیدم با هم
دیگه رسما تو این مجتمع ما به عنوان یه زوج خل و چل شناخته شدیم
سلام سلام دوست جونی ها
خوب ببخشید که دیر کردم ولی باور کنید از اون روز که برگشتم گرفتارم
صبح ها بلند میشم تند تند کارهای خونه خودمو می کنم 
تا خالم بهم زنگ بزنه که بیا
بعدشم میرم پیش خالم و راستین تا تقریبا حدود 4 یا 5 بعد هم بر می گردم اول خوشملانسی می کنم برای همسری
و بعدشم تند تند غذا درست می کنم واسه شام فعلا این شده بعضی روزها هم انقدر خسته میشم که حال و حوصله اومدن نت ندارم تازه عصر هم که همسری میاد دوباره یه بار باید بریم خونه خالم تا همسری راستین کوچولو رو ببینه
دیشب رفته بودیم اونجا بعد حدود 12 شب بود دیدم خالم خیلی خوابش میاد
طفلک چشماشم بالا نمی رفت راستینم نمی خوابید بهش گفتم تو برو بخواب من راستین می خوابونم و میرم خونمون
خلاصه بابا و مامان راستین رفتند خوابیدن (طفلک ها کمبود خواب دارن حسابی) دیگه منم راستین گرفتم بغلم و داشتم براش شعر می خوندم که بخوابه همسری گفت بدش من بخوابونم بعد گرفتش وای انقدر ناناس بغل همسری خوابیده بود همسری هم همچین با عشق نگاهش می کرد بعد تا می خواستیم بذاریمش زمین انقدرکه تو بغلش راحت بود گریه می کرد خلاصه همسری هی نگاه راستین می کرد و بعد نگاه من می کرد و می گفت منم می خوام
منم فقط لبخند تحویل می دادم و می گفتم بعد از درس من
دیگه راستین گذاشتیم رو تختش و رفتیم خونه طفلک ها انقدر خالم و برادر همسری خوابشون عمیق بود که اصلا نفهمیدن ما رفتیم تو اتاق
خوب بریم سراغ خاطرات نامزدی
چهارشنبه عصر رسیدیم شیراز روز پنج شنبه صبح هم با مامان همسری رفتیم بازار وکیل و من یه پارچه خیلی خوشمل گرفتم و بعد هم از یه جای دیگه برای همسری یه تیشرت گرفتم همسری میگه این باشه هدیه سالگرد ازدواجمون ولی من قبول نکردم و گفتم برات یه چیز دیگه هم می خرم
خلاصه دیگه برگشتیم ناهار خوردیم و کم کم شروع کردیم به حاضر شدن
واییی که چقدر سخته خونه یکی دیگه بخوای حاضر بشی بری مهمونی خلاصه هر طور بود حاضر شدیم و اولش رفتیم تو یه باغ برای شام بعد که عروس و دوماد اومدن من خشکم زد
نمی دونم چرا حس می کردم اصلا بهم نمیان یعنی عروس فوق العاده سر بود به داماد خلاصه دیگه شام خوردیم و بعدش رفتیم خونه عروس برای بزن و برقص و
اما بشنوید که همسری عزیز تر از جانمان چکار کرد
اول مجلس بود من نشسته بودم کنار مامان همسری و داشتیم حرف می زدیم که یه دفعه دیدیم همسری با یه دسته گل مریم داره میاد طرف من
قیافه من اون لحظه خیلی جالب بود فقط اگه یکی شکار لحظه ها می کرد از قیافه من حسابی معروف می شد
بعد هم اومد و گفت امشب شب اولین سالگرد ازدواجمونه و همه برامون کل زدن بعدشم بلندم کرد رقصیدیم و 50 تومان بهم داد حیف که جاش نبود وگرنه می پریدم بغلش و تا می تونستم بوسش می کرد خدایی اصلا انتظار چنین چیزی نداشتم دیگه شب هم تا حدود 1 زدیم و رقصیدیم بعد هم رفتیم خونه
آقا من حاضر شده بودم بخوابم یعنی لباس خواب هم پوشیده بودم که دیدم عمه هاش یکی یکی دارن در میزنن میان تو. بله دیگه کم کم جلسه غیبت راه افتاد و نشون به اون نشون تا 5 صبح نشستن به غیبت کردن بنده هم با همون لباس خواب در جمع عمه های همسری و دقیقا این شکلی بودم
خوب نمی شد هم که برم عوضش کنم (فکر بد نکنید لباس خوابم حالت تاپ و شلوارک بود) اون که رعنا جونم بهم داده گذاشتم تو خونه خودمون می پوشم
دیگه فردا ظهر هم ساعت 11 بلند شدیم و بعد از خوردن صبحانه نشستن فیلم عروسی ما رو دقیقا در سالگردش دیدن و کلی به افتادنمون خندیدن و از فیلم هم خیلی خوششون اومد حدود ساعت 4 هم راه افتادیم سمت اصفهان
راستش هنوز وقت نکردیم بریم آتلیه و کیک بخرم حتما هفته دیگه این دو تا کار هم عملی می کنم
خوب دیگه الاناست که من احضار بشم برای مراقبت از راستین کوچولو
خواستم عکس راستینو بذارم که همسری لب تاپ برده انشالله تو پست بعدی می ذارم عکسشو
تا اونجایی هم که بتونم به همتون سر میزنم