سلام سلام دوست جونی های گل و مهربونم
خوب کی ژله بر و باد درست کرد؟ چطور بود به نظرتون طعمش؟
می کشمتون اگه کسی درست نکرده باشه برای اینکه من کلی عذاب وجدان داشتم که چرا انقدر دیر اوردم دستورشو گذاشتم
خوب بگذریم این روزها که هوا کمی سرد شده بنده مدام در حال ویبره هستم آخه همسری من شدیدا گرماییه و بنده شدیدا سرمایی واسه همین پکیج فقط شبا روشن می کنیم وووی وقتی هم روشن می کنیم تا خونه هوا بگیره بنده میرم بغل همسری و گرمم می کنه
البته فکر کنم این بهونشه که می گه گرمش میشه دیر پکیج روشن کنیم واسه اینه که بنده هی برم بغلش(آیکون یک نگین از خود راضی)
راستی چند روز پیش یه خبری شنیدم که یکم برام عجیب بود اینکه نزدیک های خونه ما چند تا خونه و چند واحد از یک مجتمع مسکونی دزد زده ؟خوب میدونم تا اینجاش که عجیب نیست نکته عجیبش اینه که فکر می کنید چه ساعتی؟؟؟؟ 12 شب؟؟ 2 نصفه شب؟؟؟ 4 صبح؟؟؟ نه جونم 6 بعد از ظهر یعنی در اوج شلوغی والا به خدا چه جرات هایی پیدا کردند این دزدها
خوب می دونم کسی بخواد دزدی کنه یه مدت خونه رو زیر نظر می گیره اما خوب هر آن ممکنه تو اون لحظه یکی سر برسه .
تازه حالا خونه ها هیچی؟مگه اون مجتمع ها نگهبان نداشته؟؟؟یا مثلا نترسیدن یکی از همسایه ها ببینه؟ صاحب خونه ها هم وقتی رفتند شکایت پلیس گفته یه اکیپ هستند فعلا دارن تو این ناحیه دزدی می کنند هنوزم پیداشون نکردند و ساعت هایی هم که دزدی می کنند ساعت های شلوغی روز هست
پناه بر خدا
خوب البته بگم که من خیالم راحته اگر خدایی نکرده یکی بیاد خونه ما دزدی هیچی گیرش نمیاد واسه اینکه ما تمام پول و طلا هامونو گذاشتیم صندوق امانات و احتمالا آقا دزده با یه دماغ سوخته مواجه میشه
راستی یه چیز دیگه بگم که واسه من و خالم جالبه
خالم تو خونشون یه مجسمه فرشته داره که قهوه ای رنگه و خوب معمولا برای یه بچه دو سه ماه جذابیتی نباید داشته باشه چون بچه ها معمولا از چیزهایی رنگارنگ خوششون میاد
اما بیاین ببینید این راستین واسه این مجسمه چکار می کنه
وقتی تو بغلمونو می گردونیمش خوب با کنجکاوی همه چیز نگاه می کنه ولی وقتی میرسیم به این مجسمه همچین خودشو هول میده طرف مجسمه. مثلا دیروز تو بغلم بود بردمش نزدیک اون مجسمه وای نمی دونید چطوری دست و پا میزد براش و خودشو خم می کرد طرفش، تازه بلند بلند می خندید و باهاش حرف هم میزد(وای الان که یادم می افته دلم براش غش میره) خلاصه اینکه چی تو اون فرشته می بینه برای ما سواله
خوب حالا میریم سراغ سوتی
چند وقت پیش با همسری همینطور تو خیابونا می گشتیم و همسری برای هر دومون شربت آلوئه ورا گرفت خلاصه حدود ساعت 1 بود که برگشتیم خونه من اومدم شیشه ها رو تو سطل بازیافت بندازم که اصلا توشو نگاه نکردم که تقریبا خالیه خلاصه از کله سرم پرتش کردم و مثل اینکه شیشه ها خودن به یه شیشه دیگه و یه صدای شکستن اومد مثل اینکه مثلا شیشه یه جا شکست وای دیدم چراغ نگهبانمون روشن شد گفتیم الانه که بیا غر و غر که چقدر شما دو تا بی فرهنگ هستید خلاصه منم از اونجایی که کفشام تق تقی سریع کفشامودرآوردم و با همسری دودیدیم طرف بلوکمون و بدو بدو از پله ها رفتیم بالا و سریع رفتیم تو واحدمون حالا جالبیش اینجا بود که دو تامون خندمون گرفته بود ولی نفسامونو گرفته بودیم که نخندیم من یه لحظه نگاه همسری کردیم دیدم قیافش شده مثل این بچه تقص ها دیگه اونو که دیدم کم مونده بود همونجا ولو شم وقتی رسیدیم خونه چراغم نزدیم همونجا وسط هال ولو شدیم و کلی خندیدیم (البته بی صدا که یه وقت نگبانه صدامونو نشنوه
بعد من به همسری گفتم فکر کن تو اون وضعیت بدو بدو یکی ما رو می دید چی فکر می کرد (ماشالله سابقمون تو این مورد هم که افتضاحه) خلاصه صدای پای نگهبانم می شنیدیم که بیچاره داره همینطوری میره بالا و پایین ببینه نکنه یه وقت دزد اومده
بعد فردا صبحش من رفته بودم خرید داشتم یه سر می رفتم خونه خالم که نگهبانمون اون طرف بود من رفتم تو بلوک خالم اینا که یه دفعه دیدم نگهبان سریع اومد درو باز کرد و گفت وای خانم ... شمایید
گفتم : بله چطور مگه
گفت : ترسیدم آخه دیشب نمی دونم کی اومده بود تو مجتمع صدای شکستنه یه چیزی اومد ولی هر چی گشتم هیچ کس نبود
گفت: خوب شاید یه موقع یکی از همسایه ها بوده وگرنه هر کس دیگه ای بود شما حتما می دیدینش دیگه
گفت:نمی دونم والا آخه اگه همسایه بود چرا فرار کرد تازه چی شکست؟ آخه هیچ شیشه خورده ای هیچ کجا نبود
گفت: واقعا که عجب مردم آزارهایی پیدا میشه
حالا بماند که در تمام طول این مدت من داشتم خودم چنگول می گرفتم که خندم نگیره
بیچاره فکر کنم تا صبح خوابش نبرده
اینم از سوتی من
راستی تا حالا شده به خودتون این جمله را بگید:" لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود؟؟"
ولی من پریشب گفتم
حالا جریان چی بود با همسری دراز کشیده بودم تو تخت
من: می دونی می خوام چکار کنم
همسری؟ هوووومممم
من: تصمیم گرفتم هر روز یکساعت وقت بذارم و یکی از اتاق ها را درست و حسابی در حد خونه تکونی تمیز کنم نمی دونم چرا چند وقته دارم انرژی منفی از خونه می گیرم می خوام حسابی تمیز کنم
همسری: خوب خسته میشی
من: آره ولی خوب خونه هم کثیفه دوست ندارم اینطوری باشه
همسری: باشه عزیزم یعد بوسم کرد و نیم ثانیه بعد صدای خر و پفش بلند شد
و چشم منم به سقف خشک شد که منتظر شنیدن این جمله بودم: عزیزم خیلی خودتو خسته نکن صبر کن میام با هم تمیز می کنیم
و اونجا بود که با خودم گفتم: لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود حالا یه خونه تکونی موند رو دوشم
البته الان که دارم فکرشو می کنم می بینم آخه طفلک اصلا وقت نداره که بخواد کمکم کنه انقدر کار داره و گرفتاره که خیلی روزها ساعت 9 میاد خونه
خوب دیگه دوست جونی ها تا پست بعدی خداحافظتون
آکادمی نوشت: آخی بالاخره شیما حذف شد
راستین نوشت: قربونت برم تو اون فرشته چی می بینی تو آخه
دلتنگ نوشت: دلم برای مامانم اینا خیلی تنگ شده
کوزت نوشت: پاشم به کوزتیم برسم امروز می خوام اتاق کار همسری که از همه جا کثیف تره تمیز کنم
دعا کنید تا قبل از اینکه خالم زنگ زنه بتونم تمومش کنم
سلام دوست جونی های گل و نازنین
چه خبره یکی یکی حرف بزنید تا منم متوجه بشم
شما بگو!!!!!
اهان دلیل دیر اومدنمو می خواین
بدونید
عرضم به خدمتتون که نمی دونم تا حالا اتفاق
افتاده یا نه اما بنده چند وقتی اینترنت زده شده بودم
نمی دونم چرا؟ اصلا حال و
حوصله نشستن پشت اینترنت نداشتم فکر کنم حدود یک هفته بود که حتی سر هم به وبلاگم
نزدم
تا اینکه امروز اومدم
تازه بعضی هاتون فکر کرده بودید رفتم همدان نه جونم ولی قراره هفته دیگه یا هفته دیگش با همسری بریم همدان
خوب این چند روز بنده دو شیفت در خدمت راستین خان بودم یعنی یه بار صبح می رفتم نگهش می داشتم بعد از ظهرها هم که خالم میرفت سر کار دوباره باید می رفتم نگهش دارم
حالا قرار شده از این هفته روزهای شنبه و یکشنبه من نگهش دارم دوشنبه و سه شنبه مامان همسری
دیگه اینکه اتفاق خاصی هم نیفتاد زندگی روال عادیشو طی می کرد
روز پنج شنبه هم رفتیم با همسری خرید پاییزه یعنی من برای همسری یه دونه پلیور گرفتم و همسری هم برای من یه دونه شنل بافت بعدشم سرما همسری بستنی خورد و منم فالوده شنلمو خیلی دوست می دارم
اما مژده مژده
به کسانی که در خواست ژله ابر و
باد کرده بودند
بالاخره درستیدم اونم باید برید دعا به جون همسریم بکنید باور کنید این چند وقت انقدر گرفتار بودم که یادم رفته بود باید درست می کردم بعد روز چهارشنبه همسری گفت هوس ژله ابر و باد کردم(منم که شوهر ذلیل) و اینکه بنده تازه یادم اومد باید می درستیدم و دستورشو می ذاشتم اینجا خوب دست به کار شدم و درستیدم الانم می خواستم بذارمش تو وبلاگ آشپزیمون نمی دونم چرا باز نشد هر کار کردم واسه همین دستورشو همین جا می ذارم
ژله ابر و باد
مواد لازم
ژله: 3 بسته در 3 رنگ
آب جوش: 3 لیوان
شیر: 1 لیوان
قالب با حجم 1 لیتر
طرز تهیه
اول هر بسته ژله را جداگانه در 1 لیوان آب جوش حل می کنیم و اجازه دهید سرد بشه
بعد از اینکه سرد شد(حتما باید ژله کاملا سرد شده باشه در غیر اینصورت شیر وقتی بهش اضافه کنیم می بره) به هر رنگ از ژله یک سوم لیوان شیر اضافه کنید و هم بزنید تا خوب مخلوط و یکدست شوند. و بعد ژله های شیری را در یخچال قرار دهید تا نیم بند شوند.(یعنی مثل ماست بشه حواستون باشه خیلی سفت نشده چون وقتی بخواهید مخلوطش کنید دلمه دلمه میشه فکر کنم حدود نیم ساعت تا 45 دقیقه کافی باشه هر 3 رنگ ژله شیری را در قالب ریخته و به کمک قاشق با هم مخلوط کنید. سپس به مدت 4 تا 5 ساعت در یخچال بگذارید تا کاملا ببندد.
لبه های ژله را به کمک چاقو از قالب جدا کنید و ته قالب را یک لحظه در آب جوش قرار دهید، سپس در ظرف مورد نظر برگردانید و سرو نمائید.
اینم ژله ای که من درستیدم

ژله ای که من درست کردم ترکیبی از بلوبری، تمشک ، و هلو بود
خوبی این ژله به اینه که هر بار که درست می کنیم چون از ژله های مختلف استفاده می کنید هم رنگش فرق می کنه و هم طعمش
خوب امیدورام که تونسته باشه دیر اومدنمو جبران کنم
آکادمی نوشت: دیشب یه ذره شوکه شدم وقتی آرمین حذف شد انتظار داشتم شیما حذف بشه البته من خودم طرفدار آوا و مهران هستم
معذرت نوشت: بازم معذرت که انقدر دیر اومدم
دوست نوشت:همتونو خیلی دوست می دارم
کامنت نوشت: کلی کامنت تایید نشده مونده
سوتی نوشت: یه سوتی دادم که بعد میام می تعریفم
سلام سلام دوست جونی های گل و مهربون
خوب دیدید دخمل خوفی شدم زود آپ کردم
بله دیروز هم ما به مناسبت تولد لیلی جون میدون امام دور هم جمع شدیم
وای که چقدر به من خوش گذشت این که تونستم دوباره فرناز جون و رعنا جون ببینم و برای اولین بار هم لیلی و رازقی
من از همه زودتر رسیدم زنگ زدم لیلی که کجا وایسم گفت پیش اسبا وایسا تا ما هم برسیم
منم همینطور که داشتم قدم میزدم گفتم آخه جا خوشبوتر از کنار اسبا نبود این لیلی خانوم به من گفت خوب من حالا برم وایسم کنار اسبا که بوی خوش و مطبوعشونو می گیرم بعدشم این دوست جونی های که می خوان بیان فکر می کنند خدایی نکرده با اسبا نسبتی دارم اینه که رفتم پیش اون حوض و آب نما نشستم و یاد اولین عکسی افتادم که اونجا با همسری گرفتیم خلاصه چند دقیقه که گذشت فرناز و رعنا اومدند
وای رعنا بازم غافلگیرم کرد به مناسبت تولدم یه لیوان خیلی خوشمل بهم کادو داد انقده دوستش دارم که نگو ولی به خدا اصلا انتظار نداشتم رعنا جونم واقعا شرمندم کردی
دیگه بعدشم لیلی خانم با دست پر اومد و بعدشم رازقی
خوب یکم حرف زدیم و بعد هم تولد کوچولو گرفتیم و تقریبا تا ساعت 6:30 هممون اونجا بودیم جالب اینجاست که سردمونم شده بود ولی هیچ کدوم از رو نمی رفتیم دیگه کم کم بچه ها خداحافظی کردند و رفتند و من و لیلی موندیم من که قرار بود همسری بیا دنبالم و لیلی هم موند پیشم
بعدم که همسری اومد با هم رفتیم لیلی رسوندیم ترمینال که لیلی جون زحمت کشید باقیمونده کیکشو داد به ما
بعدهم بنده دیدم که از شام خبری نیست به همسری گفتم برو زاگرس شام مهمون من دیگه رفتیم اونجا و حسابی دلی از عزا درآوردیم اما بعدش یه چیزی دیدم که خیلی کفری شدم
از اونجا که می خواستیم برگردیم باید منتظر می شدیم تا یه ون بیاد ببرتمون پایین که همسری گفت یه نظر اون چند نفر نگاه کن تا بعد بهت بگم منم نگاه کردم دیدم یه مرد که سنش خیلی بالا بود و قیافه خیلی زشتی داشت با سه تا دختر که حسابی به خودشون رسیده بودند وایساده داره بگو بخند می کنه بماند که چقدر چندشم شد بعد به همسری گفتم وای دخترا چه طور حاضر شدند با این دوست بشن آدم قحطی بود
بعد ون که اومد اول دو تا دخترا رفتند بالا بعد اون یکی که انگار دوست اصلی پیرمرده بود رفت بالا مرده که می خواست بره بالا راننده بهش گفت آقا شما می خوای بیا جلو بشین (بس که مرده چاق بود) وای نمی دونید دختره با چه ناز و عشوه ای گفت :وای نه من می خوام عشقم کنارم باشه
باور کنید حالم انقدر بد شده بود که اصلا نمی خواستم سوار اون ون بشم دیگه همسری رفت جلو نشست منم ناچارا کنار مرده نشستم خدا رو شکر که سه چهار دقیقه تا پایین راه نبود وگرنه صد در صد من یه چیزی می گفتم بهشون انقدر جلف بازی دراورد مره تا پایین که بماند
بعد که پیاده شدیم تو پارکینگ همسری گفت حاضرم شرط ببندم این پرادو مال پیرمدست من گفتم نه بابا اون به قیافش نمی خوره از این ماشینا داشته باشه که دیدیم بله همسری درست گفته و مرده با سه تا دختر رفتند سوار پرادو شدند
حالم خیلی بد بود همسری هم گفت حالا زن این مرده بیچاره نشسته تو خونه داره غصه بچشو می خوره داره حرص پسرشو می خوره بعد این احمق میاد اینجور خوشی می کنه بعدشم غر غراشو می بره سر زنش
من هیچی نگفتم خیلی عصبانی بودم تا حالا انقدر از نزدیک با این چیزا برخورد نکرده بودم و همش تو فیلم دیده بودم و همش می گفتم یعنی پول انقدر ارزش داره ؟؟؟ وای خدایا به کجا رسیدیم؟؟ داشتم با خودم فکر می کردم که دختره اگه یه لحظه فقط یه لحظه خودشو بذاره جای زن این مرده شاید هیچ وقت این کار نمی کرد یا همون مرده یه لحظه با خودش فکر کنه که ایا واقعا دوست داره زنش با چند تا پسرجوون بگرده یا مثلا دخترش بره با یه پیرمرد دوست بشه؟؟؟
خدا جونم خودت به دادمون برس
خوب دوستای گلم تقریبا همتون خواسته بودید دستور ژله براتون بذارم با عکسش والا هنوز نرسیدم درست کنم ولی قول میدم اگه چیزی پیش نیاد شنبه درست کنم و دستورشو با عکسش بذارم
تولد نوشت : لیلی جونم تولدت مبارک انشالله به همه آرزوهات برسی
تشکر نوشت : رعنا جونم بازم ممنونم گلم به خدا خیلی شرمندم کردی
پیرمرد نوشت: الهی که خدا همچین بزنه کمرت و تمام مال و ثروتتو ازت بگیره ببینم همون دختر احمق حاضره تف تو صورتت بندازه یا نه؟
خدا نوشت : خدا جون قربونت برم خودت هوامونو داشته باش همینطور که تا حالا داشتی
رازقی نوشت: خوشحالم که بالاخره تونستم ببینمت و امیدوارم یه روز بشه همه دوستای وبلاگیمو ببینم
خوب دیگه برم یه دوش بگیرم و خوشملانسی کنم تا همسری از استخر بیاد
همتونو دوست دارم مواظب خودتون باشید