X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
عروس کوچولو
داستان زندگی یه عروس کوچولو 
قالب وبلاگ

سلام سلام به به می بینم که همه بسیار متعجب تشریف دارید

شکلک های ِ هلنعزیزم که عینک آفتابی زدی هی می پری بالا بشین یه جا بچه جان، انقدر ذوق نکن که من زود آپ کردم میرم دیگه نمیاما


خوب حالا جریان چیه که زود آپ کردم امروز یاد یه خاطره ای افتادم که بازم با یادآوریش خندم گرفت حالا این خاطره چیه

سر درس آزمایشگاه مدار الکترونیکیمون بعضی موقع ها مجبور می شدیم یه سیم داخل سوراخهای برد بورد کنیم و طبیعتا هر چی سیم ضخیم تر باشه دیگه هی در نمیاد از تو سوراخ های بورد و آزمایش زودتر به جواب برسه

خلاصه همیشه این سیم های ضخیم همون اول کلاس نایاب می شدند


یه گروهی بود که بیچاره نیم ساعت داشتند دنبال سیم می گشتن و پیدا نکرده بودند تا اینکه یکیشون از زیر میز یه سیم ضخیم پیدا کرده بود خلاصه بنده خدا کلی ذوق مرگ شده بود و همچین با حالت ذوق خیلی زیاد رو به هم گروهیاش کرد و گفت :"بیاید بچه ها یه دونه کلفتشو پیدا کردم خوب تو سوراخه میره و هی در نمیاد." 


مطمئنا می تونید تصور کنید که کلاس در اون لحظه منفجر شد استاد بیچاره ها هم الکی گوشیشو برداشت گرفت گوشش و رفت بیرون که مثلا بهش زنگ زده بودند 

دیگه بماند که تا آخر کلاس اون کلاس فقط هی صدای خنده های  ریز ریز به گوش میرسید 

ولی خودمونیما هیچ وقت دوست نداشتم جای اون دختره باشم بیچاره همون لحظه شد مثل لبو


دوست عزیزم رویا و بهاره جون خیلی خوشحالم که به جمع دوستای خوبم اضافه شدید 

رویا جون من پیغامی که برام گذاشته بودی دیدم و جواب هم دادم و فکر کنم قبلا هم یه بار ایمیل زده بودی که اونم دریافت کردم جوابت هم دادم ولی فکر کنم بهت نرسیده در هر صورت خانمی خیلی از آشناییت خوشحال شدم همینطور تو بهاره جونم


راستین نوشت: وای عزیزم این روزا انقدر بلا شد وقتی مثلا من دارم با خالم حرف میزنم و محلش نمیدیم به زور شروع می کنه به سرفه زدن که یعنی بهم توجه کنید اون روز کلی با خالم بهش خندیدیم

کادو نوشت: از حالا عزا گرفتم که واسه بابام و بابای همسری روز مرد چی بگیرم

 بابا خدا وکیلی این مردا ه غیر از جوراب هیچی نمیشه براشون گرفتشکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم


در ضمن یه کشتی در چین در حال بارگیری چندین تن جوراب است.همه با هم دعا کنیم سالم و به موقع برای روز مرد به ایران برسهشکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن


راستی یادتونه پارسال یه آپ کردم با عنوان :زلزله در منزل نگین بانو." که چند روز بعدشم پسته همینطوری پرید در مورد یکی از دوستای همسری بود که از جنوب داشتند میرفتن شمال بعد سر راه برای رفع خستگی اومده بودند مارو ببینند بعد یک عدد بچه آتیش پاره و بسیار بی ادب داشتند که منزل نگین بانو را تبدیل به یک ویرانه کرد و رفت؟؟؟ و مامان باباش هم فقط بلد بودن قربون صدقه این بچه لوس  و ننر برن یادتونه؟؟؟

پارسال تقریبا همین موقع ها بود واسه همین چند روز پیش به همسری گفتم :اگه فلانی زنگ زد و گفت دلم برات تنگ شده و اینا شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن بدون باز دارن میرن شمال و می خوان سر راهشون بیان یه سر خونه ما برای رفع خستگی و حرص دادن من.

 بگو ما همدانیم و نیستم من حوصله ندارم دوباره هی حرص قورت بدمااااا و شاهد کثیف و خراب شدن زندگیم باشم

والا به خدا،خدا همچین مهمونایی رو نصیب گرگ بیابون نکنه بلند بگو

الهی آمین


خوب بازم بر می گردم قول میدم زودی بیام

همتونو دوست دارم مواظب خودتون باشید


بعد نوشت: از بیان این خاطره قصد بدی ندارم (خطاب به مریم) لطفا یکم مثبت فکر کنید و به خاطر طرز فکر خودتون به بقیه توهین نکنید این جور حرفا بین خیلی ها ممکنه پیش بیاد و هیچ کس هم از گفتنش قصد بدی نداره و کاملا غیر عادی از دهن میاد بیرون.براتون واقعا متاسفم


[ 1391/03/06 ] [ 11:31 ب.ظ ] [ نگین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 266356

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ