X
تبلیغات
رایتل
عروس کوچولو
داستان زندگی یه عروس کوچولو 
قالب وبلاگ

 سلام دوست جونی های گل و نازم


خسته خرید کردن و خونه تکونی و آرایشگاه رفتن نباشید


منم امروز رفتم آرایشگاه و ابروهای پاچه بزیمو را مرتب کردم بعدشم رفتم یه سری خورده ریز خریدم 

بعد هم همین طوری رفتم تو یه فروشگاه مانتو گفتم ببینم اگه چیزی با قیمت مناسب پیدا کردم می خرم اگه نه که هیچیهمون قبلیهامو می پوشم

یه مانتو نظرمو جلب کرد رفتم پوشیدمش خوشم اومد قیمتش هم 57000 تومان بود البته می دونم زیاد هم مناسب نیست ولی خوب به نسبت قیمت های نجومی که دیده بودم بسیار عالی بود پس خریدمش (دیدی نونو خانوم منم همچین صرفه جو نیستم)


دیروزم با مامان همسری رفتیم بیرون .مامان همسری یه انگشتر داشت که مال زمانی بود که تازه عروسی کرده بود و نمی دونم چطوری بود که شناسنامه داشت و نگین هاشم الماس بود خلاصه گفت بریم قیمت بگیریم ببینیم چنده

هر جا رفتیم گفتند نمی تونند تشخیص بدن چنده و یه نفر بهمون معرفی کردند

اول مامان همسری رفت تو منم داشتم طلاهای پشت ویترین نگاه می کردم بعد رفتم تو و نشستم رو صندلی دیدم یه آقایی که تقریبا مسن هم هست داره با ذره بین انگشتر نگاه می کنه بعدم شناسنامشو خوند بعدشم یه عددهایی زد رو ماشین حساب و گفت

آقاهه:خوب خانم چون د*ل*ا*ر الان 1000 تومانه این انگشتر من ازتون 2 میلیون برمیدارم

من که رو صندلی نشسته بودم و آقاهه فکر نمی کرد من همراه همین خانومه باشم گفتم: ببخشید کجا دل*ار 1000 تومان می فروشن؟؟؟؟من می خوام بخرم

آقاهه: یه نگاهی کرد و به مامان همسری گفت: این خانوم با شماست

مامان همسری: بله

آقاهه:بالاخره من اینو ازتون 2 میلیون برمیدارم بیشتر از اینم نمی ارزه 

منم به مامان همسری اشاره دادم که نه

داشتیم میرفتیم بیرون دوباره آقاهه گفت: اگه یه وقت خواستید بفروشید بیاریدش پیش خودم 

منم در حالی که داشتم از در میرفتم بیرون گفت: باشه هر موقع دل*ار شد 1000 تومان میاریم میدیم به شما

اومدم بیرون انقدر عصبانی بودم هم از این که انقدر مارو احمق فرض کرده بود هم اینکه انقدر هم که مال و ثروت دارن باز حرص میزدند

به مامان همسری هم گفتم: نمی خواد بفروشیش نگهش دار اینا می خوان ازت بز خری کنند


دیگه بعدشم رفتیم من برای همسری یه پیراهن چهارخونه آستین کوتاه به عنوان عیدی گرفتم 

بعدم برگشتیم خونه مامان همسری اصرار کرد که برم خونشون چون شب همسری هم نمی اومد خونه که قبول نکردم نمی دونم چرا خونه خودمون خیلی راحتترم حتی خالم هم خیلی اصرار کرد که شب برم پیششون بازم قبول نکردم 

دیگه اومدم سفره هفت سینمو چیدم و کادوی همسری کادو کردم و قایمش کردم بعدم نشستم پای نت


خوب راستی اینم عکس سفره هفت سینم واسه دوستانی که گفته بودند

  1     2


سفره هفت سین نوشت : هنوز تخم مرغ رنگ نکردم واسه همین سر سفره نذاشتم


مارک نوشت: دوست جونایی که پرسیده بودند مارک ظرفشویم چیه مارکش مجیک هستش 


تبریک نوشت: انشالله که سال جدید سالی سرشار از موفقیت و شادی برای همتون باشه


همسری نوشت: تو رو خدا دیگه امشب بیا خونه مردم از تنهایی(البته قول داده شب بیا خونه )


هزارپا نوشت: امروز یه هزار پای بزرگ تو خونه پیدا شد منم که خواهر پسر شجاع هستم زنگ زدم نگهبانمون اومد کشتش باور کنید انقدر از این موجودات می ترسم یه بارم مارمولک تو خونه پیدا شد زنگ زدم به پسر عمم که دو تا کوچه پایین ترمونه اومد کشتش و تا وقتی پسر عمم برسه این مارمولکه را دنبال می کردمانقدر هم لامصب تند می رفت که


 موندم خونه به این نو سازی اینا از کجا پیداشون میشه

خوب دیگه سر سال تحویل ما رو یادتون نره دعا کنید منم همتونو دعا می کنم 



[ 1390/12/28 ] [ 03:40 ب.ظ ] [ نگین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 265440

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ