X
تبلیغات
رایتل
عروس کوچولو
داستان زندگی یه عروس کوچولو 
قالب وبلاگ

سلام دوست جونی ها

الان همسری روبروم نشسته و داره فوتبال بازی میکنه(با کامپیوتر) و منم دارم با لب تابش وب گردی می کردم که یهو هوس کردیم بیاییم آپ کنیم

قبلشم بگم اگه یه وقت دیدید غلط زیاد دارم زیاد به روی خودتون نیارید آخه با کیبورد لب تاب زیاد راحت نیستم

خوب از این چند روز بگم که روز سه شنبه با رعنا جونی رفتیم بیرون اول یه کم قدم زدیم بعدشم رفتیم ناهار خوردیم مهمون رعنا جون و کلی حرف زدیم و چرت و پرت گفتیم ساعت 2 هم اومدم خونه اول یکم استراحت کردم بعدش خالم زنگ زد که بیا این راستین داره فقط جیغ می کشه بیا ببین می تونی آرومش کنی منم با چشم های خواب آلو رفتیم تا بلکه این راستین خان چشم های ما رو ببینه  و یادش بیفته خوابی هم هست

نشون به اون نشون تا منو دید نیشش باز شد و شروع کرد به تعریف کردن  و دیگه انقدر تعریف کرد و خندید بعد که مطمئن شد خواب حسابی از سرم پریده گرفت خوابید 

دیگه منم اومدم خونه یه دوش گرفتم و دیدم نخیر دوباره خوابم گرفت ساعت نزدیک 5 بود گفتم تا همسری میاد منم یه چرتی بزنم همچین که چشمانمان داشت گرم میشد و داشتم خواب میدیدم که چراغ روشن شد و این یعنی همسری تشریف آورد دیدیم امروز انگار قسمت نیست بخوابیم داشتم خودمو واسه همسری لوس می کردم که وای من امروز وقت دندون پزشکی دارم و باید عصب کشی کنم که همسری گفت اگه دندونت درد نمی کنه نرو منم که از دندونپزشکی می ترسم با آغوش بار پذیرفتم 

بعد حالا مونده بودیم زنگ بزنیم به چه بهانه ای کنسل کنیم آخه قبلا دوبار وقت گرفتیم یه بارش مهمون اومد خونمون زنگ زدیم کنسل کردیم یه بار دیگه هم خودمون اتفاقی شام دعوت شدیم و بنده کنسل کردم اینم یه دکتری که خیلی دیر به دیر وقت میده و معمولا روز قبلش زنگ میزنه چک می کنه که ببینه اگه نمیریم وقت بده به یه نفر دیگه

خلاصه یادم اومد که دیروز که زنگ زد به همسری گفت پرسید خانومتون باردار هستند همسری هم برگشت با اطمینان خاطر گفت: نه خیالتون راحت باردار نیست

گفتم خوب بگیم بارداریم بعد حالا مونده بودیم کدوممون زنگ بزنه آخه یه منشی آقا داره یه منشی خانوم من می گفتم روم نمیشه همسری هم می گفت اگه اون خانومه برداره منم روم نمیشه بگم دیگه قرار شد همسری زنگ بزنه اگه خانومه برداشت گوشی بده من حالا منم خدا خدا می کردم که مرده برداره که از بس خوش شانسمخانومه برداشت منم بهش گفتم شرمنده خانوم من احساس می کنم باردارم و یه کم مشکوکم حالا بیام؟؟!! اونم گفت من دیروز از همسرتون پرسیدم گفت نه خیالتون راحت

منم مونده بودم چی بگم: گفتم نه آخه اون خبر نداره (اینجا همسری نیشش باز شد منم واسه اینکه خندم نگیره رفتم سریع تو یه اتاق دیگه و خودمو چنگول می گرفتم که نخندم)من چند روزه خودم حس می کنم 

دیگه گفت نه براتون خطر داره اگه مطمئن شدید که باردار نیستید زنگ بزنید دوباره بهتون وقت میدم گوشی که گذاشتم کلی خندیدم بعد همسری گفت الان زنه با خودش میگه: عجب شوهر گیجی داره 

خدایا ببخش که دروغ گفتم ولی اگه اینبارم بدون دلیل کنسل می کردیم دیگه تلفنو رو سرمون خورد می کرد

دیگه اینم از احوالات ما

دیروزم رفتم یه دونه دستبند خریدم البته طلا نه(کی جرات داره این روزا طلا بخره) حالا تو پست بعدی عکسشو می ذارم و احتمالا یه عکسم از راستین بذارم

الان تکرار سالی تاک شروع میشه منم ساعت هفت و نیم ندیدم برم ببینم

همتونو دوست دارم 


******************************************8

ضایع نوشت: هر هفته که ساعت 12 تکرارش بود حالا یه امشب که ما نشستیم بیدار تا تکرارشو ببینیم نداشت من میگم خوش شانسم شما باور نمی کنید ضایع شدیم رفت


[ 1390/10/29 ] [ 11:53 ب.ظ ] [ نگین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 265098

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ