X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
عروس کوچولو
داستان زندگی یه عروس کوچولو 
قالب وبلاگ

سلام سلام دوست جونی های خوب و با وفا و صبور

چرا صبور؟؟؟ خوب معلومه دیگه همین که تحمل می کنید من انقدر دیر به دیر بهتون سر میزنم و نظراتتون تایید می کنم و آپ می کنم

خوب چند روز پیش با همسری قرار گذاشتیم جمعه ناهار خالم و مامان و بابای همسری ناهار دعوت کنیم منم به ذهنم رسید که یه کیک هم درست کنم و این مهمونی به مناسبت سالگرد ازدواجمونمون بگیریم خلاصه پنج شنبه با همسری رفتیم خرید ولی چند تا سوپری رفتم که پودر کیک بگیرم نداشتند تا اینکه یه جا یه پودر کیک داشت که نامش زیاد برام آشنا نبود ولی گفتم چه فرقی می کنه یه بار می بینی خوب از آب در میادRolling Pin 

خلاصه دیگه با عجله رفتیم خونه چون قرار بود ساعت 8 با خالم اینا و لیلا بریم خونه نرگس

راستش باورم نمی شد که تو 10 دقیقه بتونم حاضر بشم اونم برای یه مهمونی

خلاصه رفتیم اونجا و بگو بخند شروع شد نمی دونم گفتم قبلا بهتون یا نه اینکه بچه لیلا هم به دنیا اومد و حالا دیگه دو تا نی نی داریم

حدودا تا 11:30 اونجا بودیم بعدم اومدیم خونه و تازه بنده نشستم به سبزی پاک کردن و همسری هم میوه ها رو می شست

دیگه تا حاضر شدیم برای خواب ساعت شد 2

 صبح هم بلند شدم اول ژله ابر و باد درست کردم بعد هم سالاد و بعد هم مثلا کیک چشمتون روز بد نبینه کیک جه کیکی شد

اولا که پف نکرد بعد سطحش مثل زمین کویر ترک ترک شده تازه اسفنجی هم نشد و وش انگار خیس بود همسری صدا کردم بهش گفتم صداشو در نیاری من کیک درست کردما نگاه چه جور شده همسری هم اول کلی خندید بهمRolling Pin بعد هم گفت میرم از بیرون میگیرم

 وخوشحال بودم که همه کارهام تموم شده و تازه ساعت 11 بود  منم تصمیم گرفتم یه دوش بگیرم و بعدش برنج دم کنم همسری هم داشت خونه رو جارو و تی (طی) می کشید 

ار حمام که دراومدم مامان همسری اومد و منم رفتم خوشملانسی کردم و بعدش هم برنج دم کردم و همسری هم اول رفت کیک خرید بعدشم جوجه ها رو سیخ کرد و رفت که کبابشون کنه 

غذا که خوب شد ولی همه از ژله خیلی خوششون اومد البته داغش به دل خودم موند حالا چرا 

اومدم ژله بخورم که دیدم راستین داره گریه می کنه و خالم هم گرسنش بود گفتم من نگهش می دارم تو بخور دیگه تا راستین خوابوندم همه غذاها تموم شده بود و داشتند جمع می کردند ولی هنوز نصف ژله مونده بود و منم دلگرم شدم که بعد جمع و جور کرد می تونم بخورم ژله رو گذاشتم رو اپن و مشغول به کار شدم

دیگه کارها که تموم شد داشتم کابینت ها رو دستمال می کشیدم که دیدم ژله نیست گفتم شاید حواسم نبوده گذاشتمش تو یخچال رفتم اونجا رو گشتم اونجا هم نبود که دیدم بابای همسری داره می خورتش

دیگه منم چیزی نگفتم ولی انقدر دلم می خواست یه قاشق بخورم آخه هر کس سر سفره می خورد می گفتم چقدر مزش باحال شده 

دیگه عصر هم زنگ زدیم اون یکی عمم هم اومد و یه مهمونی ساده برگزار کردیم و خیلی خوش گذشت 

حالا یه چیز جالب دیروز که رفتم خونه خالم سر ناهار گفت : نگین دلم یه چیزی می خواد

گفتم چی: گفت آخه روم نمیشه بگم

گفتم نه خوب بگو چی می خوای

گفت : دلم از ژله های دیروزت می خواد ازش یکم موند دیروز میری بیاریتش با هم بخوریم

خندیدم گفتم خدا بیامرزتش همون دیروز تموم شد بعد براش تعریف کردم انقدر خندید 

خلاصه حالا قرار شد دوباره تو این هفته درست کنم و دو تایی دلی از عزا در بیاریم


خوب این بود جریان مهمونی دادن ما


همسری نوشت: عزیز دلم مرسی که جمعه انقدر تو کارها بهم کمک کردی 

مارک نوشت: تا من باشم دیگه مارکهای جدید امتحان نکنم

راستین نوشت : قربونت برم عزیزم که وقتی کنارت دراز می کشم و برات کتاب می خونم چشماتو گرد می کنی و عکسهای کتاب که می بینی می خندی و تند تند دست و پا می زنی فکر کنم بچم اهل مطالعه باشه

شرمنده نوشت : شرمنده همه دوستایی که هنوز نظراتشون تایید نشده الان میام تایید می کنم تا اونجایی که برسم

آکادمی نوشت: نمی دونم چرا اصلا از این گروه جدید آکادمی خوشم نمیاد بیشترشون مخصوصا شیما فقط بلدند با همه بجنگند و از خودشون تعریف کنند

[ 1390/07/17 ] [ 10:24 ق.ظ ] [ نگین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 266828

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ