X
تبلیغات
رایتل
عروس کوچولو
داستان زندگی یه عروس کوچولو 
قالب وبلاگ

سلام دوست جونی ها 

وای که چقدر شرمندم می دونم این دفعه غیبتم خیلی طولانی شد

اومدم بگم حالم خوبه و امروز میام که وبلاگاتونو بخونم

دلیلشم اینه که امروز یکم سرما خوردم و واسه همین پیش راستین کوچولو نمیرم

 اینم عکس راستین کوچولو


و اما دیدم چند وقته سوتی ندادم اینه که چند روز پیش یه سوتی دیگه دادم

اونروز همسری گفته بود واسه شام سالاد ماکارونی درست کنم براش

منم دست به کار شدم تقریبا هم هوا تاریک شده بود و منم چون فقط داشتم تو آشپزخونه کار می کردم بقیه چراغ ها رو خاموش کرده بودم و فقط چراغ آشپزخونه روشن بود

خلاصه زنگمونو زدند زنگ زدنش هم دقیقا مثل زنگ زدن همسری بود آخه یه طور خاص زنگ می زنه منم دستم به صاف کردن ماکارونی گرم بود با صدای بچه گونه و بلند گفتم : بابا جونم یکم صبر کن الان میام دارم برات سالاد خوشمزه درست می کنم دوباره زنگ زد منم گفتم وای خدا چه بابای هولی دارم من و داشتم باز با همون صدای بچه گونه شعر می خوندم و می گفتم دست دستی باباش میاد صدای کفش پاش میاد و می رفتم که درو باز کنم  بعد از چشمی نگاه کردم و همونجا یکی زدم تو سر خودم  یکی از همسایه هامون پشت در بود

خلاصه در باز کردمو این شکلی شده بودم  و اون خانومه هم همچین کنجکاوانه داشت هم به خودم نگاه می کرد هم به خونه  که مگه کی تو خونه هستش که این داشت باهاش حرف می زد خلاصه فکر کنم حرفش یادش رفت آخه یکم من و من کرد بعد انگار که یادش اومده باشه گفت ما همسایه بغلیتون هستیم(آخه من به غیر از همسایه روبروییمون هیچ کدومشونو ندیدم تا حالا) امشب قراره واسه دخترم حلقه بیارن یکم هم بزن و برقص داریم و ممکنه سر و صدا بشه اینه که خواستم زودتر عذر خواهی کرده باشم حالا در تمام این مدت منم مثل لبو سرخ شده بودم و عرق کرده بودم


دیگه همسری که اومد براش تعریف کردم و کلی خندیدم با هم 

دیگه رسما تو این مجتمع ما به عنوان یه زوج خل و چل شناخته شدیم

[ 1390/07/10 ] [ 10:03 ق.ظ ] [ نگین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 264993

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ