X
تبلیغات
رایتل
عروس کوچولو
داستان زندگی یه عروس کوچولو 
قالب وبلاگ

سلام سلام دوست جونی ها

خوب ببخشید که دیر کردم ولی باور کنید از اون روز که برگشتم گرفتارم

صبح ها بلند میشم تند تند کارهای خونه خودمو می کنم تا خالم بهم زنگ بزنه که بیا 

بعدشم میرم پیش خالم و راستین تا تقریبا حدود 4 یا 5 بعد هم بر می گردم اول خوشملانسی می کنم برای همسری و بعدشم تند تند غذا درست می کنم واسه شام فعلا این شده بعضی روزها هم انقدر خسته میشم که حال و حوصله اومدن نت ندارم تازه عصر هم که همسری میاد دوباره یه بار باید بریم خونه خالم تا همسری راستین کوچولو رو ببینه

دیشب رفته بودیم اونجا بعد حدود 12 شب بود دیدم خالم خیلی خوابش میاد طفلک چشماشم بالا نمی رفت راستینم نمی خوابید بهش گفتم تو برو بخواب من راستین می خوابونم و میرم خونمون

 خلاصه بابا و مامان راستین رفتند خوابیدن (طفلک ها کمبود خواب دارن حسابی) دیگه منم راستین گرفتم بغلم و داشتم براش شعر می خوندم که بخوابه همسری گفت بدش من بخوابونم بعد گرفتش وای انقدر ناناس بغل همسری خوابیده بود همسری هم همچین با عشق نگاهش می کرد بعد تا می خواستیم بذاریمش زمین انقدرکه تو بغلش راحت بود گریه می کرد خلاصه همسری هی نگاه راستین می کرد و بعد نگاه من می کرد و می گفت منم می خوام منم فقط لبخند تحویل می دادم و می گفتم بعد از درس من

دیگه راستین گذاشتیم رو تختش و رفتیم خونه طفلک ها انقدر خالم و برادر همسری خوابشون عمیق بود که اصلا نفهمیدن ما رفتیم تو اتاق


خوب بریم سراغ خاطرات نامزدی

چهارشنبه عصر رسیدیم شیراز روز پنج شنبه صبح هم با مامان همسری رفتیم بازار وکیل و من یه پارچه خیلی خوشمل گرفتم و بعد هم از یه جای دیگه برای همسری یه تیشرت گرفتم همسری میگه این باشه هدیه سالگرد ازدواجمون ولی من قبول نکردم و گفتم برات یه چیز دیگه هم می خرم

خلاصه دیگه برگشتیم ناهار خوردیم و کم کم شروع کردیم به حاضر شدن 

واییی که چقدر سخته خونه یکی دیگه بخوای حاضر بشی بری مهمونی خلاصه هر طور بود حاضر شدیم و اولش رفتیم تو یه باغ برای شام بعد که عروس و دوماد اومدن من خشکم زد 

نمی دونم چرا حس می کردم اصلا بهم نمیان یعنی عروس فوق العاده سر بود به داماد خلاصه دیگه شام خوردیم و بعدش رفتیم خونه عروس برای بزن و برقص و

اما بشنوید که همسری عزیز تر از جانمان چکار کرد 

اول مجلس بود من نشسته بودم کنار مامان همسری و داشتیم حرف می زدیم که یه دفعه دیدیم همسری با یه دسته گل مریم داره میاد طرف منشِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے قیافه من اون لحظه خیلی جالب بود فقط اگه یکی شکار لحظه ها می کرد از قیافه من حسابی معروف می شد

بعد هم اومد و گفت امشب شب اولین سالگرد ازدواجمونه و همه برامون کل زدن بعدشم بلندم کرد رقصیدیم و 50 تومان بهم داد حیف که جاش نبود وگرنه می پریدم بغلش و تا می تونستم بوسش می کرد خدایی اصلا انتظار چنین چیزی نداشتم دیگه شب هم تا حدود 1 زدیم و رقصیدیم بعد هم رفتیم خونه 

آقا من حاضر شده بودم بخوابم یعنی لباس خواب هم پوشیده بودم که دیدم عمه هاش یکی یکی دارن در میزنن میان تو. بله دیگه کم کم جلسه غیبت راه افتاد و نشون به اون نشون تا 5 صبح نشستن به غیبت کردن بنده هم با همون لباس خواب در جمع عمه های همسری و دقیقا این شکلی بودم شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے خوب نمی شد هم که برم عوضش کنم (فکر بد نکنید لباس خوابم حالت تاپ و شلوارک بود) اون که رعنا جونم بهم داده گذاشتم تو خونه خودمون می پوشم


دیگه فردا ظهر هم ساعت 11 بلند شدیم و بعد از خوردن صبحانه نشستن فیلم عروسی ما رو دقیقا در سالگردش دیدن و کلی به افتادنمون خندیدن و از فیلم هم خیلی خوششون اومد حدود ساعت 4 هم راه افتادیم سمت اصفهان


راستش هنوز وقت نکردیم بریم آتلیه و کیک بخرم حتما هفته دیگه این دو تا کار هم عملی می کنم

خوب دیگه الاناست که من احضار بشم برای مراقبت از راستین کوچولو

خواستم عکس راستینو بذارم که همسری لب تاپ برده انشالله تو پست بعدی می ذارم عکسشو

تا اونجایی هم که بتونم به همتون سر میزنم


[ 1390/06/31 ] [ 10:08 ق.ظ ] [ نگین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 265905

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ