X
تبلیغات
رایتل
عروس کوچولو
داستان زندگی یه عروس کوچولو 
قالب وبلاگ

سلام سلام به همه دوست جونی های ناز و گل خودم

اول بذارید یه دعوای اساسی با بعضی ها بکنمشکلک های ِ هلن

یعنی چی؟شماها خجالت نمی کشید؟ فردا پس فردا وقت بچه آوردنتونه هنوزم از دندون پزشکی می ترسید؟ من به خاطر شماها رفتم پیش مرگ شدم و دندونم کشیدم ببینم درد داره یا نه بعدش اومدم با هزار بدبختی تعریف کردم که نه ترس نداره و هیچی نیست بعد شماها می گید نه نمی ریم می ذاریم همینطوری بمونه؟

واقعا که 

آخیی خیالم راحت شد حالا بریم سر خواستگاری از من سعی می کنم تا حد امکان خلاصه بگم که خستتون نکنم

جونم براتون بگه که من در زمان جاهلیت خودشِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے یعنی همان دوران چرت راهنمایی و دبیرستان از همسری که اون موقع ها پسر عمم بود خوشم می اومد. اما از اونجایی که خیلی تو دار هستم برزو نمی دادم البته می دیدم اون هم بهم محبت می کرد ولی خوب وقتی با رفتارهایی که با دیگران داشت مقایسش می کردم می دیدم که این با همه همینطوره پس حس خاصی به من نداره بعد زمزمه ها شروع شد که می خواد بره خارج از کشور درس بخونه این شد که مطمئن شدم از من خوشش نمیاد و از طرفی منم که عمرا خارج برو باشم اینه که سعی کردم کلا بی خیالش بشم بعدشم که پسر عمم از خالم خواستگاری کرد تقریبا رفت و آمدهامون بیشتر شد و به خاطر خالم ما زیاد می اومدیم اصفهان تا این دو کبوتر عاشق بیشتر با خلقیات هم آشنا بشن دیگه این، وقتی بود که من هیچ حسی به همسری نداشتم و واقعا به دید پسر عمه بهش نگاه می کردم  خوب وقتی خالم و پسر عمم با هم می خواستن بیرون اصرار پشت اصرار که شماها هم بیاین ما تنهایی حوصلمون سر میره از س دوتایی با هم رفتیم بیرون و اینا این شد که من و همسری هم همیشه باهاشون می رفتیم و از اونجایی که می خواستیم اونا راحت باشن  با فاصله ازشون راه می رفتیم

ولی خیلی عادی بودیم  جوری کنارش راه می رفتم که انگار دارم با برادرم راه میرم خلاصه سه سالی اینطوری شد و تا زد و عروسی خالم شد و اونا اومدند همدان 

بعد از عروسی خالم به کنایه از این ور و اونور می شندیم که عروس بعدی نگینه و فلانی بهت نظر داره و ...  خیلی موقع ها خیلی صریح و رک بهشون می گفتم بین من و ... هیچ رابطه ای نیست و اما خوب بقیه می گفتند نه نگاهش به تو یه چیز دیگست چقدر توی عروسی هواتو داشت و ... و می دونم باور نمی کنید چون خودمم الان که بهش فکر می کنم باورم نمیشه ولی همه این حرفا حتی باعث نشد که من دوباره بهش فکر کنم چون کلا بی خیالش بودم و از طرفی اصلا به فکر ازدواج و اینا نبودم  و خوب شاید یه موضوع دیگه هم این بود که تو خونواده مادری من (منظورم دایی ها و خاله ها و عمه های مامانم هستند) کلا خیلی رو روابط دختر و پسر حساس هتند و مثلا امکان نداشتند یه دختر و پسر از خونوادشون اینطور که من و همسری با هم شوخی می کردیم و می خندیدیم با هم حرف بزنندواسه همین با خودم می گفتند اینا چون از این چیزا ندیدند واسشون تعجب آوره(خدا رو شکر که مامان و خاله های خودم به اونا نرفته بودند)شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے

تا اینکه سال 87 عید که خالم اینا اومدند همدان اونم باهاشون بلند شد اومد خوب این خیلی عجیب بود چون اولا تنها اومده بود و مهمتر از همه اینکه اون سال عید هم مامان و باباش رفته بودند شیراز و این همسری خیلی شیراز دوست داشت و با خونواده پدریش خیلی خوب بود چون تقریبا همه هم سن و سالش بودند  دوباره باز هر کی تا منو میدید می پرسید: ... برای چی اومده چرا نرفته شیراز و ... منم می گفتم وااا خوب به من چه اومده به داییش سر بزنه و از این جور حرفا تا اینکه یه شب که خونمون بود مامان و بابام رفتند خوابیدن و من و اون اصلا خوابمون نمی اومد واسه همین رفتیم تو یه اتاق نشستیم با هم حرف زدن  من احمق که اصلا تو باغ نبودم از همه چی براش گفتم از محیط کارم این که چطور یکی از همکارامون برگشته به دروغ گفته فلانی(یعنی من) نامزدشم و اون حلقه ای که می بنید دستشه حلقه ای که من بهش دادم (چون بی خیال ازدواج بودم همیشه حلقه می انداختم دستم که کسی مزاحمم نشه)  و من چطور رفتم طرفو شستم گذاشتم کنار  ((الهی بمیرم براش فکر کن چه حالی شده وقتی من این چیزا رو می گفتم)) 

اونم خوب یه سری تعریف کرد اینکه کارش تو دانشگاه چیه و چطور باید از این ادمها هرزه دوری کرد و دو روز بعد بلند شد رفت شیراز

خوب فعلا تا اینجا داشته باشید بقیشم میام تعریف می کنم چون هم ظهر مامان و برادر همسری قراره ناهار بیان اینجا

و هم اینکه پست خیلی براتون خسته کننده نباشه

 تا بعد منتظر بقیه ماجرا باشید


سر به راه نوشت : دیدید نگین بانو چقدر سر به راه بود

نونو نوشت: چه عجب قدم رنجه فرمودید تشریف آوردید

[ 1390/06/17 ] [ 11:35 ق.ظ ] [ نگین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 264993

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ