X
تبلیغات
رایتل
عروس کوچولو
داستان زندگی یه عروس کوچولو 
قالب وبلاگ

سلام به دوست جونی های خودم


تا یادم نرفته نگار بانو از همه دوستای گل و مهربونم بابت تبریکاشون به خاطر تولدش تشکر کرده 

خوب امابریم سراغ احوالات نگین بانو

دو روز پیش رفته بودم بازار روز برای خرید میوه و سبزیجات چند نفری که جلوم بودند دیدم مثلا اگه میگن بهمون یک کیلو خیار بده طرف دو کیلو میده خلاصه هر چقدر اونا می خواستند فروشنده بیشتر بهشون می داد نوبت من که شد شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن  این اسمایلی واسه فروشنده.Hippie اینم نگین بانو

شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن : چی بدم خانوم بهتون

 Hippie : سیب زمینی

شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن :چقدر؟؟؟!!

Hippie : هر چقدر خودتون دوست دارید

شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن : وا خانوم خوب بگو چقدر می خوای دیگه

Hippie با لبخند شیطنت آمیز: خوب اخه هر کس هر چی گفت شما اونقدر که خودتون دلتون خواست بهشون دادید واسه همین می گم هر چقدر خودتون دوست دارید

شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن  و مشتریان دیگه: 

 و بعد گفت خوب حالا شما چقدر می خواید

Hippie:یک کیلو


نتیجه : دو کیلو سیب زمینی بهم داد و اومدم خونه البته فروشنده محترم بابت شیرین زبونیم هم یه دونه زردآلو خیلی شیرین گذاشت روی سیب زمینی ها به عنوان اشانتیونHappy Dance

اومدم خونه برای همسری تعریف می کنم میخنده میگه آخرش تو با این زبونت یه بلایی سر خودت میاری


اما بشتابید بشتابید که نگین بانو دوباره سوتی داد

خوب همینطور که می دونید من و خالم اینا تو یک مجتمع و توی دو تا بلوک متفاوت هستیم بعد ما طبقه اول یک بلوک و اونا طبقه دوم بلوک دیگه هستند دیشب خالم زنگ زد گفت شامتون هر چی هست بردارید بیارید اینجا دور هم بخوریم دیگه من و همسری هم قابلمه به دست پیش به سوی بلوک مجاور خلاصه داخل اسانسور داشتم با همسری حرف می زدم و اصلا حواسم نبود طبقه 2  بزنم طبقه یک زدم بعد رفتیم و طبق عادت رفتیم در مثلا واحد خالم اینا رو زدیم اونجا هم مثل اینکه منتظر کسی بودند در واحد باز کرد و انگار اصلا نگاه نکرده بود که کی پشت دره  من تقریبا داخل رفتم که یهو خشکم زد 

اول با خودم گفتم واااا اینا کی مبلاشونو عوض کردند من که صبح اینجا بودم  همسری هم داشت دم در کفشاشو در میاورد رفتم شماره واحد نگاه کردم گفتم در نیار که اشتباه اومدیم حالا فکر کنید من قابلمه به دست دارم وسط خونه طرف داد می زنم خانوم ببخشید ما اشتباهی اومدیم خونتون می خواستیم بریم طبقه بالا طرف اومد اونم تعجب کرده بود و کلی خندید بعد گفت شما فلانی(فامیل همسری گفت) هستید دیگه؟؟؟

منم تو دلم : ای وای شناسایی شدیم و با خنده بله شرمنده اشتباه اومدیم

 این همسری هم که اصلا خودشو نشون نداد(نامرد)

 دیگه حلاصه بگم که برامون تو این مجتمع آبرو نموند اون از جریان آسانسور اینم از این اصلا فکر کنم ما از راه پله بریم کمتر سوتی می دیم


حالا بریم سراغ ایمیل ها


 درس های زندگی 
شاعر گوید:
دوچیز تیره ی عقل است، دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
بنابراین:
اگر کسی به تو لبخند نمی زند، علت را در لبان بسته ی خود جست وجو کن
و وقتی می توانی با سکوت حرف بزنی، بر پایه های لغزان واژه ها تکیه نکن
***
از زشت رویی پرسیدند:"آن وقت که جمال پخش می کردند، کجابودی؟" پاسخ داد:"درصف کمال."
***
آن چه که با پول می خری، رفع مشکل نیست، پرداخت هزینه است.
***
رفیق پابرهنه ها باش، چرا که ریگی به کفش شان نیست.
***
با تمام فقرعشق را گدایی نکن و با تمام ثروت خریدار عشق مباش.
***
هرکس ساز خودش را می زند. این تو هستی که نباید به ساز کسی برقصی.
***
مردی که کوه را برداشت، کسی بود که با جمع آوری سنگریزه ها شروع کرد.
***
معنای شجاعت: بترس وبلرز وبااین همه، قدمی بردار.
***
هیچگاه تنها نیستی، چرا که می توانی با خدا خلوت کنی.
***
روزی به عقب برمی گردی و به آنچه گریه آور بود، می خندی.
***
آدمی را آدمیت لازم است. عود بی بو، خاصیت هیزم را هم ندارد.
***
با کشتن گنجشک ها، کرکس ها ادب نمی شوند.
***
از آن کس که با تو برخورد می کند یک بار بترس و از آن کس که خودش را به تو می چسباند، هزار بار.
***
فرق نبوغ و حماقت در این است که نبوغ حدی دارد
  

 


[ 1390/03/10 ] [ 12:57 ب.ظ ] [ نگین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 264993

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ