X
تبلیغات
رایتل
عروس کوچولو
داستان زندگی یه عروس کوچولو 
قالب وبلاگ

سلام سلام دوست جونی های شیطون  

خوب به سلامتی ای نونو خانوم قدم رنجه فرمود و به دنیای مجازیشان بازگشت 

اما هفته پیش در چنین روزی تولد همسری من بود و بنده صبح از خواب بیدار شدیم و گفتیم اولین کسی باشیم که به همسریمان تبریک می گوییم  

پس زنگ زدم مبایلش و شروع کردم با جیغ جیغ تولدشو بهش تبریک گفتم که دیدم هی داره میگه یواشترآهسته تر حرف بزن گوشم کر شد بنده هم بهش گفتم بی جنبه داشتم واسه دنیا اومدنت ذوق می کردم اینجوری می زنی تو ذوقم و بسیار جدی خداحافظی کردم از آنجایی که همسری شناخت کاملی نسبت به خلقیات اینجانب داره و می دونست که اگر از دلم در نیاورند با یک من عسل هم بعدا نمی توانند مرا میل کنند بعد از چند دقیقه زنگیدن منم تحویل نگرفتم گفت عزیزم آخه یکی از همکارهای خانوم نشسته بود کنارم و منم هر کار می کردم صدای تلفن کم نمی شد تو هم داشتی جیغ جیغ می کردی و اون خانوم هم لبخند تمسخر آمیز کوشه لبش نشسته بود واسه همین گفتم آهسته تر حرف بزن  

امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا از آنجایی که بنده بسیار پررو تشریف دارم و هیچ رقمه از رو نمیرم گفتم خوب اون خانوم مسخرش میومد پا می شد می رفت اونور اصلا بره خودشو مسخره کنه اصلا اون کیه که اومده نشسته کنار توو بالاخره همسریمان ما را آرام کردند و فرمودند که اشتباه کردند و باید به اون خانوم تذکر می دادند که بلند شو برو اونور مگه خودت ناموس نداری منم دیگه بخشیدمش 

دیگه با خالم رفتیم یه کم خرید و بنده اومدم و افتادم به جون خونه دانشگاه هم دو در کردم و نرفتم عصر هم همسری اومد گفتم بلند شو بریم کیک بگیریم اینجا یه جا هست کیک خانگی می پزه که خیلی هم خوشمزه هست  آقا ما اول رفتیم گفت کیکام تموم شده تو راهه تا یه ربع دیگه میاره دیگه ما رفتیم یه چرخی زدیم و برگشتیم گفت هنوز نرسیده یه ربع دیگه میاد نیم ساعت بعدش رفتیم گفت یه ربع دیگه میاددیگه کلی صابون زدیم به دلمون که آخ جون عیب نداره کیک تازه می خوریم همسری هم به من گفت بریم خونه من ساعت 8:30 میام می گیریم کیک و ساعت 8:30 هم رفت دوباره کیک نیاورده بود  و دیگه همسری رفته بود از یه جا دیگه کیک گرفته بود که فکر کنم قدمت اون کیک به اندازه سن همسری بودو شیرین 30 سال فکر کنم تو یخچال مونده بود تا بالاخره همسریمان گرفته بودش خلاصه دیگه مهمونامون اومدن و منم تو مدتی که همسریمان دنبال کیک زیر خاکی رفته بود با مادر همسری خونه رو جشن گرفتیم و همسری نمی دونست می خوام این کارو کنم و وقتی با اون کیک ما قبل تاریخ اومد کلی ذوقید دیگه مهمونا اومدند و تولد شروع شد اما کادوهایی که همسری گیرش اومد : 

از طرف نگین بانو : یک عدد شلوار لی به همراه کمربند 

مامان همسری:تاپ و شلوارک 

مامان بزرگ خودم : شلوارک 

خاله و برادرشور گرام : افتر شیو 

خاله همسری : شلوارک 

دیگه بعدشم همه رفتند و فقط خالم و شوهرش موندند یک تعریف کردیم بعد همه دیگه اونا رفتند خوابیدن ما هم یکم جمع و جور کردیم و خوابیدیم 

 

چهارشنبه دیدار با بچه ها 

 

خوب چهارشنبه از خواب که بیدار شدم قصد داشتم برم حمام و هر چی حساب کردم دیدم دیر میشه برم حمام دیگه بی خیال شدم حاضر شدم و رفتم بر سر قرار که دیدم دو تا خانوم شیک و با کلاس وایسادن رعنا جونیمو که شناختم اما اون یکی خانوم خوشتیپ را که دیدم شاخک هام تکون خورد که کی می تونه باشهدیگه تا دیدمشون بعد از سلام و علیک و قربونت برم و اینا فهمیدم که همون فرناز خانوم خانه کوچک ما هست خدا وکیلی فرناز با اون آتیش پاره ای که من تو ذهنم تصور کرده بودم زمین تا آسمون فرق داشتی خیلی آروم و ساکت دیگه رعنا جونم زحمت کشیده بود برای هر کدوممون یه شاخ گل رز قرمز آورده بود  دستت درد نکنه عزیزم ما هم گرفتیم و رفتیم نشستیم تا بقیه بچه ها بیان که نی نی و خواهر و بعد از چند دقیقه دیگه هم شاپرک جون اومد دیگه ما بعد کلی گشتن یه جای سایه پیدا کردیم که کارمند محترم شهرداری اونجا بود که ماهارو با گل اشتباه گرفته بود و می خواست بهمون آب بده هر چی گفتیم آقا برو حالا اونطرف آب بده گوشش بدهکار نبود دیگه ما هم بلند شدیم یه کم قدم زدیم بعدشم رفتیم بستنی و فالوده خوردیم بعد هم نی نی و خواهر رفتند سراغ عشق و حال و من و رعنا و فرناز و شاپرک رفتیم برای ناهار بعد هم عکس گرفتیم و خداحافظی کردیم و اومدیم خونه منم اومدم خونه دوش گرفتم خوشملانسی فرمودیم تا همسریمان آمد و کلی با ذوق براش تعریف می کردم که کجاها رفتیم و چکار کردیم و اونروز هیچ وقت فراموش نمی کنم  

 

جمعه مهمانی نگین 

جریان مهمونی امروز این بود که ما چند وقت پیش برای ناهار همسری که می خواست ببره دانشگاه از اون کتلت برنج ها که قبلا دستورشو گذاشتم درست کردم و دادم همسری برد نگو یکی از همکاراش که با هم دوست هم هستند سر غذا میرسه و همسری به تعارف بهش می کنه و این آقا یک دل نه صد دل عاشق این کتلت برنج میشه البته قبلا ما با این آقا و خانومش رفته بودیم خونه یکی از دوستای همسری که تازه عروسی کرده بودند و قبلا باهاشون آشنا شده بودیم دیگه خلاصه همسری ما هر موقع می گفته بچه ها بیاین یه شب دور هم جمع بشیم این آقا می گفته میایم خونه شما به خانومت بگو از اون غذاها درست کنهشکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن دیگه ما هم اون آقا که اسمش حامد خان بود با خانومش و اون یکی دوستش که رفته بودیم خونشون عباس خان و خانومش و یکی از دوستای مجرد همسری به صرف کتلت برنج دعوت کردیم دیگه از صبح بلند شدم غذا حاضر کردن که منو غذاییم عبارت بود از  :عدس پلو + کتلت برنج + ماست کنگر + دو نوع سالاد + مربا و ترشی + دسر شکلات + ژله  شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

خوب دیگه از صبح گیر حاضر کردن همینا بود و جا داره اینجا از زحمات بی دریغ همسری تشکر کنم که بسیار کمک اینجانب کرد  

خلاصه مهمونا اومدند و مهمونی شروع شد و غذا رو که داشتم سرو می کردم عدس پلومو دوباره شکل پروانه درست کردم و بالها شو مثل قبل تزئین کردم که همه کلی خوششون اومد هم از غذا و هم از مخلفات و هم از تزئینات و کتلت ها که تا آخر خورده شد از عدس پلو هم بیشترش خورده شد شب خوبی بود و خیلی خوش گذشت و کلی گفتیم و خندیدیم قرار گذاشتیم که این رفت و آمدها ادامه داشته باشه بعدشم که مهمونا رفتند همسری تمام ظرفهای شام شست  (آخه بهم گفت بعد از غذا نرید آشپزخونه ظرفها رو بشورید بیاید بشینید با هم تعریف کنیم آخر شب خودم همه رو میشورم) منم آشپزخونه رو جمع و جور کردم طی کشیدم و دیگه نفهمیدیم چطور رفتیم تو رختخواب 

 

سوتی های مهمونی: 

اول از همه اون دوست مجرده همسری اومد و رفت تو اتاق همسری که کتشو در بیاره همسری هم رفته بود پایین استقبال بقیه مهمونا منم دولا شده بودم داشتم شمع های رو میز تلویزیون روشن می کردم (آخه یه دفعه این دوستش در واحدمون زد مثل اینکه در باز بوده خودش اومده بوده تو) منم نرسیدم شمع ها رو روشن کنم خلاصه منم شلوار کرم پوشیده بودم و دیدید که آدم با شلوار کرم دولا بشه چه افتضاحی به بار میاد قبلشم به همسری گفتم پذیرایی کردن با تو باشه من نمی تونم دولا بشم خلاصه منم گفتم این تو اتاقه هر موقع بخواد بیاد یه یالله چیزی میگه همینطوری مشغول روشن کردن شمع ها بودم حالا مگه روشنم می شدند که دیدم یکی از پشت سرم میگه :احسنت به سلیقتون ماشالله خیلی با سلیقه هستید من یه دفعه راست شدم و برگشتم عقب نگاه کردم دیدم بله آقا قشنگ رو مبل پشت سر من نشسته حالا از کی اومده بود نشسته بود و چطور اومده بود که من نفهمیدم بماند دیگه خودم می دونم چقدر سرخ شدم فقط گفتم خواهش می کنم شما لطف دارید و رفتم تو آشپزخونه که یکم هوا بخورم یعنی با اینکه کولر روشن بود حس کردم رفتم تو کوره آتیش ار بس گرمم شده بود  

به من چه تقصیر خودش بود می خواست یه یالله بگه خلاصه تا چند دقیقه روم نشد تو صورتش نگاه کنم. 

فردا صبحشم به همسری گفته بود ماشالله قدر این خانومتو بدون خیلی با سلیقه و کدبانو هستش دیشب خیلی زحمت کشیده بود  

 

 

خوب اما روز مادر و روز زن به همه دوستای گل و مهربونم تبریک می گم  

 

  

 

همچنین به مامان جونی خودم که واقعا برام زحمت کشیده و هیچ وقت محبت هاشو یادم نمیره.مامان جونم انشالله همیشه زنده و سرحال باشی.خیلی دوستت دارم مامان جون بیشتر از اونی که فکرشو بکنی

 

برای روز مادر من و خواهرم برای مامانم یه جارو شارژی گرفتیم  

و من و خالم برای مامان همسری پول گذاشتیم یه دونه سکه پارسیان 

 

امروز هم همسری برخلاف هر روز دیرتر رفت سر کار منم تو رختخواب کلی به خودم نوید دادم که می خواد اول بهم کادو بده بعد بره آقا ما بلند شدیم از صبح هی لبخند زدیم بهش و قربون صدقش رفتیمsmile انگار نه انگار که اصلا امروز خبریه خلاصه جلو چشم خودش زنگ زدم به مامیم تبریک گفتم تا یادش بیاد امروز روز زنه بازم هیچیشکلک های ِ هلن(به مامان همسری زنگ نزدم چون اون موقع خواب بود) بعدشم خداحافظی کرد و رفت منم گفتم شاید عصر می خواد با یه شاخه گل و هدیه بهم تبریک بگه تا عصر می صبرم اگه خبری نشد آنوقت دیگر حسابی براش دارمو صد در صد در روز مرد تلافی می کنمhttp://e-lu.demiart.ru/emoticons/character.o2/101.gif 

یک ساعت پیش زنگ زده میگه روزت مبارک عزیزممیگم چه عجب یادت اومد باید تبریک بگی میگه نه آخه می خواستم تلفنی بهت تبریک بگم (دیگه اینجوریشو ندیده بودیم همه می ذارن رودر رو به یکی تبریک بگن این همسری ما برعکس کار می کنه)  

البته استنباط بنده اینه که احتمالا رفته و همکاراش تجربیات تلخ گذشته خود را در رابطه با فراموشی این روز مهم در اختیارش گذاشتند و ایشان هم ترجیح داده حداقل یه زنگ بزنه 

 

راستی امروزم تولد خواهر جونیم نگار هستش که بهش از اینجا تبریک می گم 

 

برای سلامتی همسری دعا کنید که یه چیزی بگیره دستش بیاره

[ 1390/03/03 ] [ 01:50 ب.ظ ] [ نگین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 264785

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ