X
تبلیغات
رایتل
عروس کوچولو
داستان زندگی یه عروس کوچولو 
قالب وبلاگ

 سلام دوست های گل و مهربون1750000017500000ممنون از دلداری هاتون بابت سوزوندن غذا و اما ادامه ماجرا

بله تا اونجایی گفتم که پیتزا دست پخت خانمی را نوش جان فرمودیم و ظرفها را شستم و آماده شدیم که نرگس زنگ زد گفت ساعت 3 میریم آخه شوهرش یه تصادف کرده بود و باید می رفتند تا مراحل قانونی طی بشه 

منم با خودم گفتم چه دل خجسته ای دارند تصادف کردند بعد می خوان بیان چادگان ما اگه بودیم دپرس می شدیم و یه گوشه می نشستیم خلاصه ساعت 3 راه افتادیم و نرگس و شوهرش رفتند داخل ماشین لیلاوسط های راه بود که من چون خیلی خسته شده بودم بابت دسته گل صبحم تو ماشین خوابم برد(البته همسری هم اصرار کرد که بخواب تا اونجا سر حال باشی) من خوابیدم و مثل اینکه اونا متوجه شدند تا پیاده شدیم شروع کردن به مسخره کردن من که مگه چقدر راه بود خوابیدی و ....و کلی خندیدیم 

خلاصه رفتیم ویلایی که گرفته بودند و اونجا مرتب کردیم که دیگه تاریک شده بود آقایون هوس بال مرغ کباب شده کردند ما هم از توی جوجه هایی که اماده کردیم بال ها را جدا کردیم و دادیم کباب کنند اونا رفتند بیرون کباب کردند و ما خانوم ها هم داخل نشستیم به غیبت کردن و چرت و پرت گفتن و خندیدنبعدشم شامی که نرگس آماده کردم (لوبیا پلو) خوردیم و شروع به تعریف  کردیم  و هر از گاهی یکی جک می گفت و می خندیدیم 

ویلایی که گرفتیم دو تا اتاق خواب داشت وقت خواب من و همسری فرستادند تو اتاق خوبه(کاش آدم همیشه عروس دادماد بمونه)نرگس و همسریش رفتند تو اون یکی اتاق خواب و لیلا و همسریش هم مبل ها را چسپوندند به هم و تو هال خوابیدند.وایی که چقدر وقت خواب خندیدیم آخه دوربین رو پایه و روبروی حایی بود که لیلا و همسریش می خوابیدند بعد اینا هی مسخره بازی در می آوردند که حواستون باشه کاری نکنید که ممکنه ثبت بشه و فردا آبروتونو می بریم بعد از کلی خندیدن و چرت و پرت گفتند رفتیم که بخوابیم داشت خوابم می برد یه دفعه دیدم صدای خروپف بلند شد اول ترسیدم گفتم نکنه همسری باشه آبرومون بره نگای همسری کردم دیدم قربونش برم مثل بچه ها خوابیده خیالم راحت شد که یا شوهر لیلا یا نرگسه 

صبح که بلند شدیم فهمیدیم شوهر نرگس بوده و هی سر به سرش می ذاشتیم نرگس هم طفلک می گفت تا صبح نمی خوابیدم و همش داشتم اینو تکون میدادم که خروپف نکن 

بعدشم که صبحانه خوردیم رفتیم تا نزدیک رودخونه که هوا هم خیلی سخت بود و من انقدر پوشیده بودم که نمی تونستم راه برم واسه همین زیاد سردم نشد ولی بقیه خیلی سردشون بود اونجا نرگس برامون آواز خوندHappy Dance خداییش هم قشنگ می خوند دیگه تا ظهر اونجا نشستیم بعدشم رفتیم تو ویلا و ناهار جوجه کباب خوردیم و وسایل جمع کردیم که دیگه بیایم 

 

در کل سفر خیلی خوبی بود با این که خیلی کوتاه بود ولی به قول همسری لازم بود 

 وقتی هم رسیدیم خونه من ساعت 8 شب رفتم خوابیدم و همسری نشست پشت کامپیوتر 

 

پست بعدی نوشت :در مورد تولد برادر همسری که انشالله چند روز دیگه می نویسم

[ 1389/10/15 ] [ 01:14 ب.ظ ] [ نگین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 266084

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ