عروس کوچولو
داستان زندگی یه عروس کوچولو 
قالب وبلاگ

سلام دوستای گل و مهربونم  

به همگی خوش می گذره؟؟   

راستش قبل از هر چیز می خواستم یه نکته ای بگم که دلیلش هم کامنتیه که تو پست قبلی یکی از خوانندگان به اسم مثل خواهر برام گذاشته بود و خوب منظورشون این بود که نوشته هات بی خود و بی محتوا هستند و چیزی بنویس که ارزش وقت گذاشتن دیگران برای خوندن داشته باشه. 

دوستای گلم من از همین تریبون اعلام می کنم به خدا کسی مجبور نیست بیاد و نوشته هامو بخونه من قبلا هم گفتم اینجا فقط اومدم خاطرات خوب و بد زندگیمو یادداشت کنم که اگر چند ساله دیگه برگشتم خوندمشون یاد همین روزهام بیفتم و مهمتر از اینکه تو اکثر پست هام  دارم یه چیزی به خودم یادآوری می کنم که شاید فقط خودم بفهممشون خوب حالا چند تایی هم دوست پیدا کردم و به هم سر میزنیم این اشکالی داره آیا؟23_33_7.gif خلاصه اینکه من به خاطر کسی وبلاگ نویسی شروع نکردم که حالا بخوام به خاطر کسی دیگه ای کنارش بذارم و هر کسی حق داره تصمیم بگیره که وقتشو با چه چیزی بگذرونه  

خوب و اما این چند روز : 

روز پنجشنبه با همسری رفتیم عطاری که همسری کارشو خیلی قبول داره و پارسال رفته بود پیشش چون خیلی سرفه می کرده و هر دکتری می رفته جواب نمی گرفته و رفته بود پیش این آقا و یه دارو داده بود که خوب شده بود تا همین چند وقت پیش که دوباره هوا آلوده شده الان هم همسری خوبه یعنی دیگه سرفه نمی کنه منم باهاش رفتم و گفتم الان یه پیرمردی نشسته اونجا  که به زور می بینه و .... نمی دونم چرا هر موقع از کار یه نفر تعریف می کنند و می گن حرفه ای هستش تو کارش همیشه یه پیرمرد یا پیرزنو تصور می کنمو اصلا به فکرم نمیرسه طرف جوون باشه خلاصه رفتیم و دیدم نخیر نصبت به اون چیزی که من فکر می کردم ایشون خیلی هم جوونه و سرش هم خیلی شلوغ بود کلی منتظر شدیم تا نوبتمون شد همسری دوباره داروهاو گرفت و منم گفتم واسه ریزش موهام ببینم آیا داروی در چنته دارند یا خیر چون موهای من خیلی میریزه و به قول همسری آدم تو خونه که راه میره انگار داری تو آرایشگاه زنها راه میریخلاصه به آقاهه که گفتم گفت فکر کنم شما کم خونی داری.منم تو دلم گفتم چشم بسته غیب گفتی هااا خوب اکثر خانومها کم خونی دارند اینم یه چیزی پروند گفت شاید بگیره. 

نمی دونم چطوری داشتم نگاش می کردم که انگار فکرمو خوند و گفت اینو از حالت چشماتون گفتم این بماند خلاصه یه سری داروی گیاهی داد و یه سری چیزها را هم مثل غذای رستوران و ماست برای 15 روز قدغن کرد ببینیم چی میشه توکل به خدا انشالله که جواب بگیرم اما خوب نمی دونم چرا همینطوری ازش خوشم اومد شخصیت خیلی آرومی داشت و خیلی راحت حرف میزد و برای هر چیزی که می گفت دلیل می اورد  .نزدیک خونه بودیم که همسری ماشینو داد دست من و بنده تا خونه رانندگی کردم بماند که همسری وقتی رسیدیم مثل رنگ ماشین سفید شده بود طفلک چی کشید 

 خیلی دوست دارم عزیز دلم که انقدر صبور بودی و اشتباهامو آروم می گفتی که مثلا فکر نمی کنی الان باید اینجا ترمز می کردی و مثل خیلی ها داد نمی کشیدی سرم تازه بعدشم بهم گفتی خوب طبیعیه از پارسال که گواهینامه گرفتی بیشتر از یکی دوبار پشت ماشین ننشستی و حق داری فراموش کنی و اینطوری آرومم کردی

خلاصه برگشتیم خونه و شام خوردیم و خوابیدیم Couple In Bed(البته اگر مثل خواهر ناراحت نمیشن)   

جمعه هم ناهار خونه مادر همسری بودیم و با خالم اینا کلی گفتیم و خندیدیم بعدش هم اون یکی عمم زنگ زد که حوصلمون سر رفته بلند شید بیاید  

همسری هم بهم گفت بیا تو ماشینو بیار تا اونجا منم برای اینکه آبروم پیش خونواده همسری حفظ بشه و طفلک ها اون پشت سکته ناقص نزنند گفتم نه اینا باشن من هول میشم یه روز دیگه خودمون تنها میریم رانندگی

 خلاصه رفتیم خونه عمه و ما  اونجا هم باز داشتیم می گفتیم و می خندیدیم که همسری یه شوخی کرد که من ناراحت شدم اما اصلا اونجا توی جمع نشون ندادم و همسری چند بار اون حرفشو تکرار کرد و من هر دفعه بیشتر ناراحت میشدم البته شوخیش با من بود یه چیزی گفت که حس کردم بی احترامیه.خلاصه تا وقتی از اونجا بلند شیم دیگه اصلا نگاش نکردم. بعد که تو ماشین نشستیم همسری گفت من باید یه سر تا دروازه شیراز برم شما هم میاید که مادر همسری و خالم اینا گفتند نه مارو برسون خونه کار داریم اونا رو که گذاشتیم خونه من داشتیم میرفتیم طرف دروازه شیراز که همسری هی شوخی می کرد و میدید من اصلا محلش نمی ذارم و اصلا نگاش نمی کنم تازه آقا فهمید که من ناراحتم کشته مرده این هوش و ذکاوت هستم خلاصه  وقتی بهش گفتم تازه فهمید که اشتباه کرده و نباید اون حرفارو میزده و کلی معذرت خواهی کرد(الان مثل خواهر میگه دیدی گفتم لوسیHappy Dance) و تا خونه هی حرفای با نمک میزد تا من بخندم خوب دیگه اینم از این دو روز راستش از اینکه بعضی از دوستان اخر پست هاشون مثلا می نویسند لاو نوشت یا چیزهای دیگه کلی خوشم اومده و اگه نمی گید تقلید کار ... منم می خوام این کارو بکنم 

عذاب نوشت : خونه عمم که بودیم ذرت بو داده خوردیم و که پوستش گیر کرده گلوم و هنوز هم جا خوش کرده و داره منو عذاب میده هر چقدر هم آب و مایعات می خورم نمیره ÷ایین 

آینده نوشت : قراره سه شنبه این هفته بریم همدان و اینبار با همسرامون اخه خالم نذری داره.یادش بخیر پارسال چقدر خوش کذشت نذری دادنمون و این چند روز طبق عادتی که دارم که قبل از مسافرت خونه باید برق بزنه کار من   

الانم برم بانک تا اجاره خونه بدم 

خدا به کارمند بانک رحم کنه 

این چند روز یادتون نره ما را هم دعا کنید

[ 1389/09/20 ] [ 10:04 ق.ظ ] [ نگین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 266240

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ