X
تبلیغات
رایتل
عروس کوچولو
داستان زندگی یه عروس کوچولو 
قالب وبلاگ

 سلام دوستای خوب و مهربون و همیشگی خودم 

بی خودی ذوق نکنید.اینترنت هنوز وصل نشده.همسری امروز زفته ماموریت و من از صبح اومدم خونه مادری. راستش یه چیزیو باید اعتراف کنم.مادری اونطور که فکر می کردم نبود.خیلی مهربونه و خیلی هوامو داره خدارو شکر.این هم لطف خدا بود  

 

 

خوب بریم از خاطره عروسی تا وقتی گفتم که قرار شد همسری بیا دنبالم 

.زنگ زدن و منم که هول بودم همسری ببینتم و ازم تعریف کنه بدو بدو رفتم درو باز کردم و دیدم همسری و شوهر خالم دم در وایسادن .همسری یه نگام کرد و گفت حاضر شو بریم دیگه زود باش من دقیقا این شکلی داشتم میشدم. هزار تا فکر اومد تو سرم .نکنه خوشش نیومده از آرایشم و ....... با دلخوری رفتم مانتو و به شال سبک انداختم سرم و با هم رفتیم.خالم هم قرار شد وقتی حاضر بشه بیاد 

 

 خلاصه داشتیم می رفتیم تا به ماشین برسیم چند تا از همسایه ها تو پارکینگ دیدنمون و بهمون تبریک گفتن. منم که اعصابم از دست همسری خورد بود فقط با یه لبخند جوابشونو می دادم. 

رفتیم تو ماشین نشستیم داشتم خودمو آمده می کردم که سر همسری غر بزنم که تو چقدر بی ذوقی و ... که یه دفعه با یه صدای جیغ میخکوب شدم.خوب که دقت کردم دیدم همسری داره با جیغ میگه چقدر خوشگل شدی.الهی قربون اون چشمات بشم.الهی فدات بشم و ..... 

گفتم : دروغ میگی چرا همون دم در هیچی نگفتی 

گفت : بابا خوب جلو شوهر خالت روم نشد ازت تعریف کنم 

دیدم طفلک حقداشته.خلاصه رفتیم و به خونه مادری رسیدیم و من هر چی به دم درشون نزدیک میشدم.ضربان قلبم تند تر میزد. همسری هم میگفت نگران نباش گلم خیلی خوشگل شدی 

بله درو زدیم که صدای کل و بوی اسفند بلند شد 

منم و همسری رفتیم تو و همه اومدن جلومون واسه تبریک گفتن 

  

منم با همه دست دادم و احوالپرسی کردم و خیلی از فامیل های همسری رو واسه بار اول بود که می دیدم .همسری هم داشت معرفی می کرد که کی هستند ولی من اصلا یادم نمی موندخلاصه دیگه بزن و برقص بود که حدود ساعت 11 دیدم پدر همسری لباس عروسمو آورده البته به کسی نشونش نداد فقط به من نشون داد که خیالم راحت باشه منم کلی ذوق کردم و دوباره رفتم رقصیدم وسطای مجلس بود که دیدم همسری داره دم گوش یکی از عمه هاش یه چیزی میگی که دیدم عمش یه خنده موزیانه کرد و داد زد : 

عروس دومادو ببوس یالا  منم بعد از اینکه کلی گفتن یه بوس کوچولو از لپ همسری کردم بعدشم برعکسشو خوندن 

دوماد عروسو ببوس یالا که همسری تا چند دقیقه داشت بوسم می کرد.منم مثل لبو قرمز شدم

 و تا حدود 1 شب مراسم ادامه داشت 

وقتی رفتم خونه زودی لباس عروسمو باز کردم نگاه کردم و کلی ذوق کردم که دیگه با مانتو نمیرم عروسی خودم 

شب هم خوابیدم.خاطرات عروسی هم باشه واسه دفعه بعد 

همچنان دعا کنید تا اینترنت وصل بشه 

هنوز چند تایی نظر تایید نشده باقی مونده

 

 

 

 

 

[ 1389/07/28 ] [ 04:09 ب.ظ ] [ نگین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 265098

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ